اشاره ای به فعالیت های شهید:
تکمیل تحصیلات ابتدایی در زادگاهش روستای قلجق از توابع بخش چاپشلو
هجرت به درگز و ادامه تحصیلات تا سال دوم راهنمایی
ورود به حوزه ی علمیه ی امیر المومنین (ع) و جدیت در تحصیل علوم دینی
فعالیت در بسیج حوزه و حضور در مراسم مذهبی و سیاسی
حضور در جبهه های نبرد در غرب کشور منطقه شلمچه در عملیات پرشور و حماسه ی کربلای ۴
زندگینامه:
شهید بزرگوار در سال ۱۳۴۷ در خانواده ای مذهبی و کشاورز در روستای قلجق از توابع بخش چاپشلو به دنیا آمد و تحصیلات خود را تا پایان مقطع ابتدائی در زادگاهش به انجام رسانید. سپس جهت ادامه تحصیل به شهرستان درگز آمد و تا سال دوم راهنمایی ادامه تحصیل داد. پس از آن با توجه به علاقه فراوانی که به لباس مقدس روحانیت داشت ، به حوزه علمیه امیرالمومنین (ع) رفت. در آنجا با جدیت تمام مشغول تحصیل بود. از نظر اخلاق و رفتار بسیار انسانی شریف و خوش برخورد بود. در حین درس خواندن در حوزه علمیه ، عضو بسیج حوزه بود و همیشه در کلیه مراسمات حضور فعال داشت. در تاریخ ۶۵/۷/۳۰ به مناطق جنگی اعزام گردید تا اینکه در مورخه ۶۵/۱۰/۵ در غرب کشور عملیات کربلای ۴ در محل منطقه شلمچه به درجه شهادت نائل گردید و جنازه وی در منطقه جنگی باقی مانده بود که در تاریخ ۶۸/۵/۱۶ توسط نیروهای بعثی عراق پیکر پاک این شهید در محل دهلران موسیان تحویل نیروهای جمهوری اسلامی ایران گردید و پیکرش در جوار دیگر عزیزان همسنگرش در روستای قلجق به خاک سپرده شد. یادش گرامی راهش پر رهرو باد.
خاطره ای از شهید (نقل از هم حجره ای شهید):
اینجانب علی محمودی در سال ۱۳۶۲ در حوزه علمیه امام صادق درگز با شهید عزیز هم حجره بودم. از همان ابتدای حوزه علاقه وافری به نماز شب و گرفتن روزه دوشنبه و پنجشنبه بود. وقتی علت را سوال می کردم می گفت: ما که نباید دنبال علت و نیمه عبادت باشیم ، ما بنده هستیم. چون خداوند و پیامبرش از این عمل ما خوشحال می شوند و اطاعت امر آنها صورت میگیرد ، لذا باید انجام داد. تا اینکه یک شبی روحیه جستجو در بنده باعث گردید که از نحوه عبادت و نماز شب وی کسب اطلاع کنم. یک ساعت قبل از اذان صبح ، اول نماز شب میخواند بعداً سحری می خورد. نزدیک که رفتم داشت می گفت: خدایا آرزو ای دارم هر چند لایق نیستم ولی تو بزرگی کن و آن شهادت در راه توست ، این امر خیلی من را تکان می داد.
وصیتنامه:
السلام عليك ابا عبدالله ، سلام بر تو اي حسين جان كه با كه با خون سرخ خويش درخت اسلام را آبياري كردي! ملت ما با آرزوي زيارت توزندگي ميكنند). بندة حقير براي شما ملت آگاه وصيت دارم: اولاً: اي ملت از جبهه رفتن نهراسيد و جبههها را خالي نكنيد ؛ همچنان كه نماز جزء فروع دين است ، جهاد هم جزء فروع دين است و آن هم به نوبة خود بر گردن ماها واجب ميشود. اي ملت پيروز! امام خميني را فراموش نكنيد وآن را تنها نگذاريد ، به حرفهاي خورشيد جماران گوش كنيد و به آن جامه عمل بپوشانيد. هركس خط غير امام داشته باشد ، هلاك ميشود چه در اين دنيا چه در آخرت. بندة حقير لياقت اين را ندارم كه اسم يك شهيد را روي خود بگذارم و از پدر ومادر گراميام خيلي تشكر و قدرداني ميكنم كه من را به جبهه فرستادند و اين چنين آگاه هستند و از همة خانوادهام ميخواهم كه براي من گريه نكنند؛ چون اگر من در راه خدا رفتم، پس گريه نميخواهد. مادر! خداحافظ؛ ميدانم داغ جوان خيلي سخت است؛ ولي شما صبر كنيد كه خداوند ميفرمايد: «انالله معالصابرين» به درستي كه خداوند با صبركنندگان است. از پدر و مادر ميخواهم كه از برادرانم براي جبهه رفتن جلوگيري نكنند و برادران گرامي ام نگذاريد اسلحة من بر زمين بيافتد و از خانوادة گراميام ميخواهم كه هيچ ناراحت نباشيد؛ چون كه من از علي اكبر امام حسين - عليهالسلام- آن تازه داماد ، بالاتر نيستم و از امت حزب الله ميخواهم كه از جوانهايشان براي رفتن به جبهه جلوگيري نكنند. اگر شماها ميخواهيد فردا (درمقابل) امام حسين- (عليهالسلام) - و پيامبر(ص) و حضرت زهرا- سلامالله عليها - روسفيد شويد، بايد اين جوانهاي خود را به جبهههاي حق عليه باطل بفرستيد.
اين قسمت مخصوص قوم و خويشان: خدمت پدر و مادرم سلام عرض مي كنم و از شما ميخواهم كه به اين چند وصيت من جامه عمل بپوشانيد و همچنين برادرانم و خواهرانم و همة قوم و خويشان؛ در مرحلة اول نماز و خدا را به هيچ وجه فراموش نكنيد و از پدر و از خانوادهام ميخواهم كه اين شهيد شدن باعث نشود كه شما نسبت به مردم فخر بورزيد و از قوم و خويشان مي خواهم كه جوانهايشان را به جبهه بفرستند و از تو پدر ميخواهم كه حتماً زكات خود را پرداخت كنيد باز هم پدر و مادر گرامي از شما مي خواهم كه از برادرانم براي جبهه رفتن جلوگيري نكنيد پدر و مادر گرامي! شما خيلي براي من زحمت كشيديد؛ ولي من نتوانستم حق آن زحمتهاي شما را ادا كنم از شما كوچكانه ميخواهم كه مرا ببخشيد و مرا حلال كنيد. مادر جان تو بودي در شبها بيدار بودي و بي خوابي كشيدي، تو بودي كه غذاي خوب را به من خوراندي؛ تو بودي كه لباس خوب به تنم كردي؛ ولي خودت پيراهن كهنه به تن داشتي، مادر مرا حلال كن و هيچ خم به ابرو ندهيد؛ چون اين دنيا رهگذري است كه همه بايد بروند و چه خوب است كه انسان در راه خدا بميرد و اميد دارم كه حضرت زهرا - سلامالله عليها- دست شما را در اين دنيا و آخرت بگيرد و اميدوارم كه روسفيد وارد دنياي آخرت شويد. مادر جان! برايم دعا كن كه خداوند از گناهان من بگذرد. مادر جان! اگر در توان شما بود، برادرم پرويز را به حوزة علميه بفرستيد. بنده يك مقدار كتاب در حوزه علميه مشهد دارم اگر برادرم را به حوزة علميه فرستاديد، آن كتابها را به او بدهيد وگرنه آن را وقف جايي كنيد كه مردم از آن استفاده كنند ..... بنده ميخواستم براي پسرخالهام امير خان روزه بگيرم ولي نتوانستم آن را بگيرم به زن او بگوييد كه احمد نتوانسته روزه بگيرد، يك ماه روزه بود. از شما ميخواهم كه مواد غذايي و پول بيشتر در مرگم خرج نكنيد و آن را كمك به جبهه كنيد چون جز اينكه شكم مردم را سير كند كار ديگري ندارد؛ ولي اگر آن را به جبهه كمك كنيد هم كمك به اسلام كردهايد و هم در روز آخرت به داد شما ميرسد و از برادرانم ميخواهم كه نگذارند سنگر من خالي بماند و مادر جان سروصورت خود را چاك و خونين نكنيد كه اين كار حرام است و خدا از اين كار خوشش نميآيد و از خواهرانم يك به يك ميخواهم از شوهرهايشان براي جبهه رفتن جلوگيري نكنند و پسران خود را بفرستند. مادر جان وعدة من و تو روز قيامت باشد و محل دفن بنده هر كجا كه پدر و مادرم صلاح بدانند. و السلام عليكم.