زندگینامه:
شهید جواد اسدی در سال 1348 در یک خانواده مذهبی و مستضعف در شهرستان تربت حیدریه (روستای کدکن) چشم به جهان گشود. دوران کودکی را در دامان پر مهر و محبت پدر و مادر گذراند. پدرش کشاورز بود و در اوایل انقلاب هنگامی که پدر جواد به راهپیمایی می رفت ، در اوقات فراغت و هنگامی که مدرسه تعطیل بود به پدر و مادر کمک می کرد و به جز کارهای کشاورزی ، گوسفندان را به چرا می برد.وی در سن 6 سالگی وارد مدرسه شد و دوران تحصیلات خود را تا سوم دبیرستان ادامه داد و سپس وارد حوزه علمیه شد. مدت یکسال را در حوزه علمیه تربت و سپس جهت ادامه تحصیلات خود به مشهد مقدس عزیمت نمود تا بتواند از محضر اساتید با تجربه و پربار نمودن دروس حوزوی به تحصیل علوم دینی بپردازد. ایشان دارای اخلاق و روحیه بی نظیر بود و به مسائل دینی علاقه شدیدی از خود نشان می داد و مرتبا در جلسات مذهبی شرکت می کرد و در راهپیمائی ها و تظاهرات در صف جلو حرکت می کرد. شهید جواد اسدی شب ها بدو وضو نمی خوابید می گفت: در محضر خدا باید همیشه وضو داشت. وی مخالف سرسخت گروهک ها و منافقین بود و همواره با آن ها به مبارزه بر می خواست. این شهید بزرگوار پس از مدتی تحصیل در حوزه علمیه به آموزش فنون نظامی پرداخت و چون از آموزش برگش با شور و شوق تمام به جبهه رفت. او هدف خود را از رفتن به جبهه ، انجام وظیفه و لبیک به ندای امام (ره) و دفاع از اسلام و مسلمین می دانست و به تمامی دانش آموزان توصیه می کرد که فقط برای خدا درس بخوانید و خوب هم درس بخوانید که امید همه مستضعفان و مسلمانان جهان به شماست. شهید اسدی چندین بار از طریق حوزه به عنوان مبلغ به جبهه های حق علیه باطل اعزام شد. او جنگ را یک وظیفه شرعی و الهی می دانست و به همین خاطر همیشه در جبهه ها حضور فعالانه داشت. سرانجام در تاریخ 1365/02/30 در پاتک مذبوحانه رژیم بعث عراق و با اصبت ترکش خمپاره آرپیچی به شهادت رسید و پس از آنکه مهران به دست رزمندگان اسلام آزاد شد پیکر مطهر وی پس از تشییع باشکوهی ، در زادگاهش دفن گردید. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
خاطره ای به نقل از مادر شهید:
مادرش می گوید:روزی که جواد برای رفتن به جبهه از زیر قرآن می گذشت حالتی روحانی داشت و گویی هاله ای از نور صورتش را فرا گرفته است.
خاطراتی به نقل از پدر شهید:
1) اوایل انقلاب که مردم غیور ایران زمین به فرمایش امام امت (ره) علیه رژیم منحوس پهلوی به خیابانها می ریختند و تظاهرات می کردند من نیز توفیق داشتم که شرکت کنم، جواد نیز همراه من آمد هر چه او را بر می گرداندم و منصرف می کردم که خطر دارد ایشان از من جلوتر به راه می افتاد و می گفت تظاهرات کردن علیه شاه بزرگ و کوچک ندارد.
2) جواد وقتی که از آموزشی برگشته بود برای بازگشت به جبهه خیلی عجله داشت و اشتیاق زیادی برای شرکت دوباره در جبهه در سن 17 سالگی اولین بار به جبهه عازم شد که او را از شهر «چهل دختر» به خاطر کم بودن سنش برگردانده بودند اما ایشان عاشق رفتن به جبهه بود و نهایت با تلاش فراوان عازم شد.
3) روزی همراه ایشان به یکی از روستاهیا همجوار رفتیم مراسم ختم یکی از روستائیان، در آنجا بود که صوت دلنشین جواد را برای اولین بار شنیدم که این صدا هرگز از یادم نمی رود و دوست دارم دوباره لحظه ای آن صدا را بشنوم.
وصیتنامه:
از تمامی برادرانی که وصیت من را می خوانند و یا می شوند تقاضا دارم که همیشه به ندای رهبر کبیر انقلاب اسلامی لبیک گفته ، از اسلام و مسلمین دفاع کنند که این زمان زمان امتحان است و تنها عده ای خاص هستند که می توانند از آن نمره خوبی بیاورند. ای برادر اگر میخواهی از امتحان رد نشوی به جبهه برو که جهاد دری از درهای بهشت است. جهادی که علی (ع) می فرماید: ان الجهاد باب من ابواب الجنة فتحه الله لخاصة اوليائه. همانا جهاد دری از درهای بهشت است که خداوند برای افراد خاصی باز می کند. پس ای دانش آموزان توصیه می کنم که فقط برای خدا درس بخوانند و خوب هم درس بخوانند که امید همه مستضعفین جهان به شماست و برادری که تا بحال به جبهه نرفته ای برخیز و به ندای حسین زمان لبیک بگوی تا انشاء الله خداوند جواب همه ما را بدهد. برادرم این را همه توجه داشته باش وقتی که جبهه احتیاج به نیرو دارد به جبهه رفتن از درس خواندن واجب تر است. یک وصیتی دارم به برادر خودم که خیلی خوب درس بخوان به معلمها و مربیان خود احترام بگذار و درس لازم را از آنها بگیر و این را هم توجه داشته باش که باید فقط برای خدا درس بخوانی به امید اینکه به حرفهایم گوش کنی و به عنوان برادر کوچک از من بپذیری. پدر عزیزم به شما عرض میکنم در شهادت چنان مقاوم و استوار باشید که تمام منافقان چشمهاشان کور شود و قلبهایشان در هم ریزد. امیدوارم در مواقعی که جبهه احتیاج به نیرو دارد به جبهه روید که رزمندگان تنها نمانند. مادرم در مرگم هیچگونه ناراحتی نکن و حتی خودت شیرینی پخش کن تا مادران دیگر از تو سرمشق بگیرند. همیشه به یاد خدا باش و برای سلامتی امام و پیروزی رزمندگان دعا کن. به خواهرانم توصیه میکنم که زینب وار عمل کنند که خواهران شهدا شاد شوند ، منافقان حسادت بورزند و بفهمند که خواهران ایران نیز حاضرند که ۱۰ برادر داشته باشند و در راه اسلام فدا کنند. خواهرم به تو توصیه میکنم حجابت را حفظ کن و همیشه به یاد خدا باش و در برابر حوادث صبور باش که ان الله مع الصابرين . من در تربت جام در وسط سنی ها هستم ولی به من خیلی خوش می گذرد همیشه نماز جماعت ، دعای توسل و کمیل و تفریح های دیگر.