زندگینامه:
محسن اسماعیل زاده اناری در سال 1349 در سحرگاه 2 خرداد در مشهد دیده به جهان گشود. از همان اوایل کودکی صبور و آرام بود. از نظر استعداد از همان زمانی که پا به مدرسه گذاشت ، استعداد های درونی خود را نشان داد و از نظر درسی و تحصیل با استعداد و توانا بود. بسیار مهربان و دلسوز بود و همه او را خیلی دوست می داشتند. از همان کودکی به مدرسه علاقه زیادی داشت و بعد از اتمام دوران ابتدائی پا به دوره راهنمایی گذاشت و با علاقه و پشتکار درس می خواند و به دروس حوزوی علاقه داشت. هم در دروس مدرسه و هم در علوم دینی رتبه ی خوبی داشت. به مجالس مذهبی علاقه داشت همراه پدرش در حسینیه ها و مراسم های مذهبی حضور داشت و به فعالیت میپرداخت. به خاطر ارادتی که به امام حسین (ع) داشت در مجالس آن امام خدمت میکرد. در دوران انقلاب در تظاهرات ها شرکت میکرد و بر دیوارها شعار می نوشت یا به پخش و نصب اعلامیه می پرداخت. با تشکیل بسیج وارد پایگاه بسیج مسجد سناباد شد و در گشت شبانه شرکت داشت. با منافقین و ضد انقلابیون مخالف بود و به شدت با آنها مبارزه می کرد. عقیده اش این بود که باید با قاطعیت با آنها برخورد و مبارزه کرد تا سرکوب و خاموش گردند. یک بار در خیابان سناباد مشهد ، به چند نفر مشکوک می شود، سریع به برادران بسیجی در مسجد اطلاع می دهد و با یک یورش همگانی آن ضد انقلابیون را دستگیر می کنند و تحویل دادگاه عدل جمهوری اسلامی می دهند و از آنها مقادیر زیادی اسلحه و مهمات به دست می آورند. در این درگیری اسماعیل زاده مجروح می گردد. در کارهای تبلیغاتی بسیج نیز حضور داشت. با تشکیل سپاه، وارد این نهاد مقدس شد و با شروع جنگ تحمیلی، از طریق سپاه به جبهه رفت. روحانی شهید محمد اسماعیل زاده به ندای امام، پاسخ مثبت داد و اجازه نداد که دشمن به خاک دین و ناموس تجاور کند. به والدینش می گفت: «ما باید در این مقطع از زمان گفته های اماممان را جامه ی عمل بپوشانیم و با ضد انقلابیون مبارزه کنیم.» مدت دو ماه در جبهه حضور داشت. او در نامه ای به خانواده اش مینویسد: «صبر داشته باشید و برای خدا صبر کنید اگر زمانی گریه تان گرفت به یاد حضرت امام حسین (ع) و بر مظلومیت آن امام و اهل بیتش گریه کنید. هنگام آخرین اعزامش به پدر و مادرش در حرم امام رضا (ع) گفت: « شما با رفتن من موافقت کنید که امر امر امام زمان (عج) است و اسلام به وجود ما احتیاج دارد. اگر ما جبهه ها را خالی بگذاریم، دین و شرفمان را از دست میدهیم. او در شب دوم عملیات کربلای یک در ساعت یک بامداد با اصابت دو گلوله به سینه و گلویش در منطقه مهران به شهادت رسید. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
خاطره ای از مادر شهید:
در یکی از روزهای دوران آموزشی که در شهر تربت حیدریه بود ، خانواده شهید برای دیدار او به آنجا رفته بودند تا او را ببینند. مادر ایشان می گوید: که وقتی آمد خسته و خاکی بود اما با لبخند همیشگی که بر لب داشت. بعد از دیدن و احوالپرسی ، مادر از او پرسید: کی بر می گردد. او گفت: یکی از همرزمانش که با او در اردوگاه بوده است خواب دیده که 5 نفر از بچه ها آنجا شهید می شوند که یکی از آن ها ضشهید اسماعیل زاده بوده است. پدرش بعد از شنیدن این خواب از او خواست که به جبهه نرود و از همین جا برگردد ولی او گفت: برای من هزینه شده است ، پدرش گفت: من هزینه را می دهم اما او گفت: رهبرم خمینی بزرگ (ره) خواسته است ، من باید بروم و دینم را به این سرزمین ناموس ادا کنم.
خاطره ای به نقل از خواهر شهید:
خواهر شهید می گوید: در یکی از شب های سرد زمستان سال 1364 ، شش ماه قبل از شهادت محسن در یکی از خیابان ها که برای گشت می رفت با گروهی از منافقین برخورد می کنند و موجب درگیری و تیراندازی می شود. تیری از کنار پای شهید رد شده و شلوار او را پاره می کند. وقتی او به منزل می رود ، خواهرش که شلوارش را می بیند از ایشان می پرد: چه اتفاقی افتاده است؟ اما محسن به خانواده اش چیزی نمی گفت که دیگران ناراحت نشوند. بر اثر اصرار خواهرش می گوید که تیر از کنار پایش رد شده و شلوار او را پاره کرده است اما از خواهرش می خواهد که به مادرش و کسی بازگو نکند که باعث ناراحتی دیگران شود. خواهرش از او می خواهد که شلوارش را دور بیندازد ولی محسن می گوید: اسراف است ، شهدا مردان بزرگی بودند که ما ایشان را نمی شناختیم.
وصیتنامه:
با درود و سلام به یگانه منجی عالم بشریت مهدی موعود و با سلام به نایب بر حقش امام خمینی و با عرض سلام و درود خدمت خانواده های معظم شهدا و اسرا و مفقودین. با حمد و ثنای خداوند متعال که ما را لیاقت بخشید تا در این برهه از زمان قرار گرفته تا شاید بتوانیم از زمینه سازان ظهور مهدی (عج) و یاوران امام امت باشیم ، پس از عرض سلام مجدد چند مطلب کوتاهی را به عنوان خواهش دارم و به عنوان یک برادر حقیرتان عرض میکنم ، اول این که خوشحالم در این سرزمین مقدس در کنار یاوران واقعی حضرت ابا عبدالله قرار گرفتم و جزو خدمتگزاران این سربازان امام زمان هستم و خوشحالم از اینکه بالاخره به این مکان مقدس آمدم و شاید که با جان ناقابل و ناچیز خود بتوانم رضای خداوند متعال را جلب نمایم و ادامه دهنده راه شهدایی باشم که مظلومانه بر روی کوههای غرب و در دشتهای گرم و سوزان جنوب عاشقانه به دیدار معشوقشان رفتند و عاشقانه پرکشیدند و از زندان دنیا رها گشته و به لقاء... شتافتند ، و بالاخره خوشحالم از اینکه به آرزوی خود یعنی شهادت رسیدم و جان ناقابل خود را در راه او داده (خداوندا این جان ناقابل را از بنده حقیرت قبول کن خواهش دیگرم این است شما که در این موقعیت از زمان قرار گرفتید یار و یاور امام بوده و هیچگاه از امام است غفلت نکنید و مانند یاران کوفی امام حسین (ع) نباشید که امام را در زمان آزمایش ترک کردند و قدر این رهبر عظم الشان را بدانید و به فرامین او گوش فرا دهید و از دستوراتش اطاعت نمائید. برادران عزیز از شما میخواهم که دنباله رو راه شهدا بوده اما در عمل نه در حرف زدن زیرا که امروز این شهدای عزیز بار سنگین را بر دوش ما گذاشتند نکند با اعمالمان و حرف زدنمان خون این عزیزان را پایمال کنیم نکند قلب خانواده های داغ دیده این عزیزان را تاریخ شهادت به درد آوریم نکند پس از گذشتن چند روز از شهادت دوستان و یاران دوباره به کار خودمان مشغول شویم و دیگر بفکرشان نباشیم این عزیزان بخاطر حفظ شرف و قرآن و اسلام با دشمنان خدا جنگیدند و با بدنهای پاره پاره و سرها و دستها و پاهای جدا شده به دیدار خداوند رفتند نکند فردای قیامت جلوی ما را گرفته و به ما بگویند که با خون ما چه کردید؟ مطلب دیگرم این است شما که امروز آمده اید تا دین خدا را یاری کنید پس در مقابل سختیها و مشکلات ایستاده و مبارزه کنید و هیچ زمان دلسرد نشوید زیرا که خداوند در همین مشکلات است که انسان را آزمایش میکند شهدای ما همه با سختیها رشد کردند. تا اینگونه به لقاء او شتافتند و با برادران مسجد سناباد سخنی کوتاه دارم ای عزیزان مرا می بخشید اگر در مدت این چند سال شما را ناراحت نموده و اذیت کرده ام میدانم برادر خوبی برایتان نبودم اما شما به بزرگواری خودتان من را ببخشید و همانطور که گفتم در مقابل مشکلات ایستاده گی نمائید و از شما حلالیت می طلبم امیدوارم که مرا ببخشید. پدر و مادر عزیزم میدانم که مدت طول عمرم همیشه برای شما جز رنج و زحمت چیز دیگری نداشتم اما برای جبران زحمات شما راهی را انتخاب نمودم که شاید بتوانم فردای قیامت شما را روسفید نمایم پدر و مادر عزیزم وقتی که خبر شهادتم را برایتان آوردند خداوند را شکر کنید زیرا که امانتی را که خداوند به شما داده بود پس گرفت و از خداوند بخواهید که این قربانی را از شما قبول نماید زیرا که دعای شما مورد اجابت قرار میگیرد و از گرفتن روزه و خواندن نماز برایم فراموش نکنید و برایم طلب مغفرت کنید. مادر عزیزم می دانم که بعد از من بر تو سخت خواهد گذشت اما همچون زینب سلام الله علیه در مقابل سختیها صبر کنید. تا که فردا در مقابل جدتان روسفید باشید و قلب مرا هم شاد کنید ما در عزیزم اگر بعد از من گریه تان گرفت بیاد مظلومیتهای علی اکبر و قاسم بن الحسن بگرئید و بر مظلومیت حضرت ابا عبدا... و این فرزند حقیرتان را ببخشید و حلالم کنید. پدر عزیزم شما همیشه در فکر من بودید و دلتان میخواست که فردا من فردی باشم تحصیل کرده و بتوانید از من استفاده ببرید، ولی من هیچگاه این ارزوی شما را براورده نکردم و همیشه جز رنج و زحمت چیزی برای شما نداشتم و از این بابت از شما معذرت میخواهم و انشاءال که با قربانی کردن جان خودم بتوانم فردای قیامت جبران زحمات شما را بنمایم و تنها و تنها و تنها از شما میخواهم که حلالم کنید و شما برادران و خواهران عزیز از شما می خواهم که دنباله رو راه برادرتان باشید و از خداوند غفلت نکنید و برای برادر تان دعا کنید گر چه که می دانم در مدت عمرم همیشه جز ناراحتی چیزی برای شما نداشتم اما برادر کوچکتان را ببخشید و حلالم کنید و در خاتمه از شما می خواهم که از همه خویشان حلالیت برایم بطلبید. والسلام على عباء الصالحين خدایا خدایا تا انقلاب مهدی حتی کنار مهدی خمینی را نگهدار ای خوشا با فرق خونین در لقاء یار رفتن سر جدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن. پاسدار امام زمان - محسن اسماعیل زاده