محمدرضا باقري؛ فرزند محمدعلي و صاحب حسن زاده، در سال 1347 در روستاي بندقراي كوهسرخ، از توابع كاشمر، در خانوادهاي مذهبي و زحمتكش به دنيا آمد. او، در 6 سالگي به مكتب رفت. در مدت 40 روز، روخواني قرآن كريم را فراگرفت. در همين سن، با راز و نياز با خدا، انس گرفت و نماز ميخواند و روزه ميگرفت. او، دورهي ابتدايي را در دبستان زادگاه خود، گذراند. پس از اتمام دوران ابتدايي، به حوزهي علميهي كاشمر رفت. 4 سال، در حوزهي علميه، مشغول تحصيل بود. سپس تصميم گرفت براي ادامهي تحصيل، به حوزه ي علميهي خوانسار، برود.
محمدرضا، نسبت به واجبات، اهتمام خاصي داشت. اعتقاد داشت، انجام واجبات را نبايد از وقت آن به تأخير انداخت. نماز شب، ميخواند و در دعاي كميل، شركت ميكرد. با قرآن، انس خاصي داشت، و تا پاسي از شب، به تلاوت اين كتاب آسماني و راز و نياز با پروردگار، ميپرداخت. او، انساني با تقوا و با ايمان بود. به روزه گرفتن، عشق ميورزيد، و در انجام كارهاي پسنديده، پيشگام بود. او، دوستدار ائمه ي اطهار عليهم السلام، به خصوص حضرت زهرا و مولاي متقيان؛ علي عليهماالسلام، بود. محمدرضا باقري، از نوجواني، وارد بسيج شد. گوش به فرمان امام عزيز بود و پيرو بزرگان و علما. او كه گوش به فرمان امام بزرگوار بود، با شروع جنگ تحميلي، تصميم گرفت براي لبيك گويي به فرمانشان، به جبهه اعزام شود. اولين حضور او در جبهه در سن 14 يا 15 سالگي، بود.
مادر شهيد؛ صاحب حسنزاده ، ميگويد: « وقتي كه به جبهه ميرفت، ميگفت: نگذاريد تفنگ من بر زمين بماند. به جبهه بياييد و راه شهدا را ادامه دهيد.» همچنين، در پشت جبهه، به اعزام نيرو و جمعآوري كمكهاي مردمي براي جبهه، خيلي فعاليت داشت و ميگفت: «گوشت و پوست من فداي رهبرم.»
طلبهي شهيد؛ محمدرضا باقري، در جبهههاي جنگ، براي رزمندگان، كلاس هاي عقيدتي، بينش اسلامي و احكام برگزار ميكرد. با آن سن كم، تقريباً 6 يا 7 بار، به عنوان روحاني گردان، به جبهههاي حق عليه باطل، عزيمت نمود. به عنوان يك رزمندهي روحاني تمام عيار، در خط مقدّم، جان فشاني ميكرد. از جبهه و جهاد در راه خدا، صحبت ميكرد، و بزرگترين آرزويش شهادت در راه خدا بود.
مادر شهيد؛ صاحب حسنزاده، ميگويد: « آرزو داشت انشاء الله اسلام پيروز شود، و ميگفت: آرزويم رسيدن به مقام شهادت است. وقتي شهيد شدم، لباس نو بپوشيد و نُقل، نبات و شيريني پخش كنيد. گريه نكنيد كه دشمن شاد ميشود.» و نيز نقل ميكند: « قبل از شهادت محمدرضا، خواب ديدم در چشمهساري هستم. نوري، به سمت من آمد. از خواب بيدار شدم و با خود گفتم: اين نور، نور بزرگوارهاست. در آن سال، داماد برادرم و پسرعموي محمدرضا، به شهادت رسيدند. پس از شهادت محمدرضا، همان نور را در خواب ديدم، كه دور آن ميگردم.
پدر شهيد؛ محمدعليباقري، ميگويد: « سه يا چهار نفر از دوستانش روحاني بودند، كه در خط مقدم با هم بودند. 3 نفر از آنها به شهادت ميرسند. اين شهيد عزيز ميرود كه جنازه ي آنها را به پشت خاك ريز منتقل كند. جنازهي يكي از شهدا را منتقل ميكند، ميرود كه جنازهي شهيد دوم را به پشت خاك ريز بياورد كه مورد هدف، قرار گرفته و به شهادت ميرسد.»
سرانجام، در عمليات كربلاي5، در لشكر 14 امام حسين و گردان حضرت رسولالله، در تاريخ 1365/12/04، در شلمچه، بر اثر اصابت تركش، به ناحيهي سينه، دست و پا، به شهادت ميرسد.
شهيد؛ محمدرضا باقري، در فرازي از وصيتنامهاش ميگويد: « اعمال و رفتارتان را خوب كنيد. مهرباني كنيد. تقوا پيشه كنيد. از قرآن و اسلام حمايت كنيد و نگذاريد خون شهيدان، پايمال شود. به پدر و مادرتان، احترام بگذاريد. من، ميدانم پدر و مادرم چه زحمتي براي من كشيدهاند، از آنها سپاسگزارم. به آنها بگوييد براي من گريه نكنند؛ چون بايد از دنيا رفت. حالا يك نفر زودتر يا يك نفر ديرتر. راهي است كه بايد رفت.» همچنين او، در وصيتنامهاش، جنگ تحميلي را با زمان صدر اسلام كه تمام احزاب، قبايل قريش و يهود در مقابل اسلام ايستادند، تشبيه ميكند و توصيه ميكند كه هميشه در صحنههاي انقلاب، پشت سر روحانيت حاضر باشيد، تا اسلام آسيب نبيند، تا در مصاف با استكبار جهاني سربلند و پيروز، از ميدان نبرد خارج شويم. سپس به مجاهدتهاي امام حسين عليه السلام و خواهرش؛ زينب سلام الله عليها اشاره ميكند و امت حزبالله را به هوشياري، بيداري، صبر و پايداري، در مقابل مشكلات توصيه ميكند.
پيكر مطهر روحاني شهيد؛ محمدرضا باقري، در زادگاهش؛ روستاي بند قراي كوهسرخ كاشمر، به خاك سپرده شد.