زندگی نامه و خاطرات شهید:
سيدعلي آل بحر؛ فرزند سيدمحمد، در كشور عراق شهر نجف اشرف، به دنيا آمد.1 او در استان دياله كه هم مرز ايران بود زندگي ميكرد.2 با اين كه از وضعيت مالي خوبي برخوردار بودند، و ميتوانستند زندگي نسبتاً مرفهي داشته باشند، ولي سيدعلي، به دليل بياهميتي به مال دنيا، و ساده زيستي، در اتاقي محقر زندگي ميكرد.3 سيداحمد آل بحر؛ فرزندش، ميگويد: « پدرم، امام جماعت شهر دياله بود. او با جوانان رابطهاي صميمي و بسيار نزديك داشت. هر روز جوانان؛ اعم از شيعه و سني عراقي و حتي ايراني، به منزل ما ميآمدند و با صلوات، ايشان را به مسجد برده و به او اقتدا ميكردند.» سيدعلي آل بحر، وكيل آيات عظام حكيم و خويي بود. در سال 1980 ميلادي كه رژيم پهلوي با مردم به سختي مبارزه ميكرد، و آنان را به خاك و خون ميكشيد، در عراق هم صدام حسين با مردم بدرفتاري ميكرد. در همين اوضاع متشنج، او كه از ياران باوفاي آية الله سيدمحمدباقر صدر بود، در همان ايام دستگيري ايشان و خواهرش؛ بنت الهدي به دست رژيم بعثي و تبعيد برخي از ياران ايشان، آية الله شاهرودي به ديدن سيد علي آل بحر ميرود و از ايشان ميخواهد كه براي اين كه دستگير نشوند و مورد آزار و اذيت رژيم بعث قرار نگيرند، از عراق خارج شوند. سيداحمد، در ادامه ميگويد: « در اين اوضاع نابسامان، پدربزرگم با ما زندگي ميكرد. پدرم به آية الله شاهرودي و آية الله حكيم گفت: « من نميتوانم از عراق خارج شوم. مردم به ما اعتماد كردند. من نميتوانم در اين شرايط بحراني، آنها را تنها گذاشته و رهايشان كنم، و خود از كشور خارج شوم.» بعد از رفتن دوستان پدرم، مأموران رژيم بعث عراق آمدند و به پدرم گفتند: « مختصري با شما كار داريم، و او را از منزل بردند و ما ديگر هيچ اطلاعي از پدرم نداشتيم.»4 روحاني شهيد؛ سيدعلي آلبحر، علاوه بر اين كه روحاني بود و به منبر ميرفت، و مردم را ارشاد و راهنمايي ميكرد، خود نيز شخصي با تقوي و با معرفت بود. براي بيماران دعا ميكرد و درد آنان را تسكين ميداد.5 او، در زندان بعث عراق هم دست از مبارزه برنداشت. زندانيهايي كه آزاد شده بودند، در مورد صبر سيدعلي، در زندان، ميگفتند: « سيدعلي، در زندان مأيوس نشد، علاوه بر اين كه شكنجهها را تحمل ميكرد، ساير زندانيان را نيز به صبر و استقامت دعوت ميكرد. سيداحمد، ميگويد: « پدرم، با تقليد از امام قدس سره قيام كرد. سخنان امام را به گوش مردم ميرساند. به خاطر دارم كه كتابخانهاي در عراق داشتيم كه بسياري از كتابهاي آن سياسي بود و بايد آنها را از چشم دشمن پنهان ميكرديم. ناچار شديم كتابها را زير خاك دفن كنيم. او، ميگفت: به نظر من هر كسي ميتواند در موقعيت خودش از اهداف امام و شهدا حفاظت و پيروي كند؛ كاسب با صداقت و كمفروشي نكردن، معلم با رفتار پسنديده و آموختن مطالب حقيقي به دانشآموزان، ميتواند به شهدا خدمت كند، خلاصه هركسي در شغل و مقام خودش، ميتواند اين راه را ادامه دهد.6 سيداحمد آل بحر؛ فرزند روحاني شهيد؛ سيدعلي آلبحر، ميگويد: « از داييام شنيدم كه قبل از دستگيري پدرم و بعد از دستگيري آية الله سيد محمدباقر صدر، پدرم در خواب ميبيند كه شخصي از مقربان خدا، به نام مهدي آمد. البته ايشان اعتقاد داشت كه آن، امام زمان عجل الله فرجه بوده و نامهاي به دست پدرم داده و فرموده: من مأموريتي به شما محول ميكنم، كه بايد به آن عمل كني. بعد از ديدن اين خواب، پدرم به داييام گفت: فكر ميكنم همين روزها به دنبالم بيايند، و به مأموريت بروم.»7 فرزند شهيد، دربارهي شهادت پدرش ميگويد: «چند روز قبل از اين كه خبر شهادت قطعي پدرم به دست ما برسد، شك داشتيم كه زنده است يا نه. ولي، بعداً يقين پيدا كرديم كه پدرم شهيد شده است و مجلس ختم زنانهاي گرفتيم. قبل از اين كه اقوام را دعوت كنيم، دختر يكي از اقوام، خواب ديده بود كه يك نفر نزد او آمد و گفت: شما به مجلس ختم دعوت شدهايد؛ مجلس ختم سيدعلي، فقط مجلس ختم يك شهيد و عالم نيست، بلكه سيدعلي، بالاتر بالاتر بالاتر (سه بار گفته بود) و از شهدا و صديقين است. بعد از اين كه دختر بيدار شد، از مادرش پرسيد: سيدعلي چه كسي است؟ آيا كسي، ما را به مجلس ختم دعوت كرده است؟ مادرش، هنوز جواب دختر را نداده بود كه تلفن به صدا درآمد، و آنها را براي مجلس ختم سيدعلي، دعوت ميكنند.8 روحاني شهيد؛ سيدعلي آل بحر، در زندان بعث عراق به همراه 5 نفر از يارانش، تيرباران شده و به شهادت ميرسد. 9
پينوشتها:
1- پرونده كارگزيني شاهد- مشخصات شهيد
2- آل بحر، سيداحمد- سرگذشت پژوهي، ص1
3- پرونده فرهنگي شاهد- زندگينامه، ص4
4- همان، ص1
5- همان، ص2
6- همان، ص3
7- همان، صص3 و 1
8- همان، ص4
9- همان، ص1