حسينباقري منش؛ فرزند عباس و ليلا، در چهاردهم فروردين ماه سال 1344، در روستاي صدخرو، از توابع سبزوار، در خانوادهاي مذهبي به دنيا آمد. وي، از كودكي به نماز و مسايل مذهبي علاقه داشت. در مدّتي كه در تهران زندگي ميكردند، مكبّر مسجد محلّ بود. دورهي ابتدايي را تا كلاس سوم در تهران گذراند. سپس خانواده ي او مجدداً به صدخرو، برگشتند. دوره ي راهنمايي را در آنجا به اتمام رساند. سپس براي ادامهي تحصيل و فراگيري علوم ديني و مذهبي، به حوزهي علميه ي چيدز تهران رفت و در كنار دروس حوزوي، دورهي دبيرستان را نيز به پايان برد. سپس در حوزهي علميه ي قم به تحصيل خود، ادامه داد.
عباس باقريمنش ،پدر شهيد؛ ميگويد: « وقتي علاقهي ايشان را به تحصيل در علوم ديني ديدم، با او شرط كردم كه چنان چه سورهي مؤمنون را حفظ كند، با رفتن ايشان، به تهران، براي ادامهي تحصيل در حوزه، موافقت كنم.»
مادر شهيد؛ ليلا صدخروي، ميگويد: « حسين، روحي لطيف داشت و هميشه قرآن ميخواند و ميگفت متوجه خداوند باشيد كه همه را منظم و مرتب آفريده و خداوند را از اين ها بشناسيد.» ايشان، علاقهي زيادي به چهارده معصوم و انبيا داشت. او، به امام و انقلاب علاقهي شديدي داشت. بارها ميگفت كه ما هر چه داريم بايد در راه اسلام و انقلاب بدهيم. وي، زمان انقلاب، در مراسمات مذهبي و تظاهرات هاو پخش اعلاميههاي امام عليه طاغوت شركت ميكرد. با شروع جنگ تحميلي، به گفته ي امام كه فرمود جبههها را پر كنيد، وارد جبهه شد. او، 6 الي7 مرتبه، در جبهههاي جنگ، خالصانه جنگيد. وي، در سال 1362، با خانم معصومهي يعقوبي، ازدواج كرد. اولين لحظات زندگي مشتركشان را به پيشنهاد حسين، با خواندن سورهي مزّمّل شروع كردند. ثمرهي اين ازدواج، يك پسر به نام حسين است كه در روز چهلم شهادت پدرش، به دنيا آمد. همسر شهيد؛ معصومه ي يعقوبي، ميگويد: « اولين محرّم زندگي مشتركمان را به يكي از روستاهاي بندرعباس، رفتيم. او، درآن جا، براي تبليغ، رفته بود. پولي را كه به او ميدادند، همان جا، به جبهههاي جنگ، هديه ميكرد. ميگفت: اگر رهبر صلاح بداند، هر چه داريم بايد به جبهههاي جنگ، هديه كنيم. مسئوليت او، در جبهههاي جنگ، آرپيجيزن بود. او، چند بار در جبهههاي جنگ زخمي شده بود. يك بار، آتش آرپيجي سر و صورت او را سوزاند. در يكي از عملياتها، در جزيرهي مجنون، كوله پشتي ايشان كه داراي مواد منفجره، خمپاره و گلوله ي آرپيجي بود، بر اثر اصابت تير يا تركش، آتش گرفت در حالي كه خود حسين، با همان كوله، در سيمخاردار، گير كرده بود. قسمتهايي از شكم و دست هايش سوخته بود. حسين، وقتي كولهپشتي را در حال انفجار ميبيند، خود را آماده ي شهادت ميكند. يكي از بچهها سريعاً كولهپشتي را از او جدا كرده و پرت ميكند. در اين موقع، ايشان ميگويد: خدا نخواست كه من شهيد بشوم، چون هنوز لياقت پيدا نكردهام. و نيز گفته بود: « خدا، وقتي ما را ميبرد كه اول پاك شده باشيم، اين زخمي شدنها مقدمهي شهادت است.»
در اول مرداد سال 1367، با همسرش مشورت كرد و براي عمليات مرصاد، استخاره گرفت كه آيهي جهاد آمد. بلافاصله آمادهي حركت به جبهههاي جنگ، در غرب، شد. سرانجام، در تاريخ 1367/5/5، و در شب عيد قربان، در عمليات مرصاد، در اسلامآباد غرب، به شهادت رسيد.
روحاني شهيد؛ حسين باقري منش، در بخشي از وصيتنامهاش مينويسد: « هدف از آمدن به جبهه، فقط رضاي خداست و وظيفهي اسلامي و انساني و شرعي. شما، بايد سلاح شهيدان را به دوش بكشيد، و راه آنان و راه امام را ادامه دهيد، تا كفر جهاني از بين برود، و زمينه را براي حكومت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف، فراهم كنيد. پدر و مادر عزيزم! در مقابل مشكلات و سختيها صبور و بردبار باشيد. مادرم! برايم نماز بخوانيد و روزه بگيريد. سفره ي نذري، براي 15 يا 20 نفر، ادا كنيد. تمام قرضهايم را بدهيد، كه من، دستم از دنيا كوتاه شد.»
پيكر مطهر روحاني شهيد؛ حسين باقري منش را در زادگاهش؛ روستاي صدخرو سبزوار، به خاك سپردند.