عبدالحسين برونسي دومين فرزند حسينعلي و فضه در سوم شهريور ماه سال 1321 ، در روستاي گلبوي عليا، از توابع تربت حيدريه، در خانوادهاي مذهبي، به دنيا آمد. او، تا كلاس پنجم ابتدايي، درس خواند، و سپس به علت فساد اخلاقي مدارس دوران ستمشاهي و فقر، ترك تحصيل كرد، و به كار كشاورزي پرداخت. عبدالحسين، همزمان با تبعيد امام خميني، در سال 1343، به خدمت سربازي، فرا خوانده شد و در آنجا به علت پايبندي به مسايل اسلامي، مورد اهانت قرار گرفت، و سرانجام، دوران سربازي را سپري كرد.
او، در شانزدهم خرداد ماه سال 1347، با خانم معصومه ي سبكخيز ازدواج كرد كه حاصل 16 سال زندگي مشتركشان، 8 فرزند به نامهاي ابوالحسن (متولد 23/11/1348)، مهدي (متولد 9/5/1353)، حسين (متولد 8/1/1355)، فاطمه متولد (17/3/1356)، زهرا (متولد 19/3/1358) عباسعلي (متولد 8/9/1359)، ابوالفضل (متولد 28/6/1361) و زينب (متولد 24/9/1363) است. زماني كه مسألهي تقسيم اراضي پيش آمد، او مخالفت كرد و با خانوادهاش به شهر مشهد مقدس، عزيمت كرد.
عبدالحسين، ابتدا در مغازهي لبنيات فروشي و سپس سبزي فروشي، مشغول كار شد، ولي با ديدن تخلفات صاحبكاران، به شغل بنايي، روي آورد. كمتر كارگري بود كه با او دوام آورد. عبدالحسين، ميگفت: من ناني كه ميخورم بايد حلال باشد. خيلي بنايي ميكرد مخصوصاً براي علما. در گرمترين و سردترين روزهاي سال كارش تعطيل نميشد، زودتر از همه به سر كار ميآمد و ديرتر هم به منزل ميرفت.
عبدالحسين، در سال 1352، به هنگام بنايي، در منزل يكي از روحانيون مبارز، با درسهاي آية الله خامنهاي، آشنا شد و از همان سال، تحولي عميق در بينش فكري او، به وجود آمد. در اين جريانات بود كه ساواك به او مشكوك شد و چند مرتبه خانهاش را بازرسي كرد، كه با هوشياري همسرش، اسناد، مدارك و كتابها را پنهان كرد. در مراسم چهلم شهداي يزد، دستگير شد و مورد شكنجه قرار گرفت. در همين رابطه بود كه شكنجهگر ساواك، دندانهايش را شكست. پس از ده روز، به قيد ضمانت آزاد شد، ولي لحظهاي دست از مبارزه برنداشت. روحاني شهيد؛ عبدالحسين برونسي، اعلاميهها، كتابها، نوارها و پيامهاي امام خميني را توزيع ميكرد، و در تظاهرات هاي خياباني، مراسم، سخنرانيهاي آية الله خامنهاي، هاشمينژاد و ديگر روحانيون، شركت ميكرد. او، انساني مذهبي، متدين، پاكدامن، مهربان، خوش اخلاق، سازگار، مخلص، ساده زيست، با هوش، با گذشت، فداكار، شوخطبع، پرتلاش، خونگرم، كم توقع و صبور بود. عبدالحسين، روزها بنايي ميكرد، و براي طلبههايي كه خانه نداشتند خانه ميساخت و سحرگاهان با طلبهها درس ميخواند. او، توانست دروس حوزوياش را تا پايان مقدمات و شروع لمعتين كه معادل ديپلم دبيرستان بود، ادامه دهد.
شهيد برونسي، به قرآن، طلبهها، رزمندگان، بسيجيان، رهبر، روحانيون، نوارها و كتابهاي امام خميني، افراد مؤمن و افرادي كه به اسلام اهميت ميدادند، علاقه داشت. هميشه ورد زبانش اين بود كه ما خدمتگزار اين رزمندگان هستيم، و رهبر ما يك بسيجي است. او، از مخالفين، منافقين و ضد انقلابيون، افراد راحتطلب، و افرادي كه نسبت به انقلاب بدبين بودند، نظام جمهوري اسلامي را قبول نداشتند، نوار موسيقي گوش ميدادند، و كارهاي خلاف شرع و قانون انجام مي دادند، بدش ميآمد.
عبدالحسين، در برابر مشكلات، صبور و پايدار بود و به خدا توكل داشت و به ائمه عليهم السلام متوسل ميشد. رفتارش در خانه، زبانزد همه بود. به فرزندانش، نماز و قرآن ياد ميداد، و هميشه صلهي ارحام را به جا ميآورد. كتابهاي مذهبي و اسلامي را مطالعه ميكرد. عبدالحسين، هميشه از ائمه ي اطهار عليهم السلام، صحبت ميكرد. علاقهي زيادي به حضرت زهرا سلام الله عليها داشت. شبها، پس از كار سنگين، به مجالس مذهبي ميرفت و پند و اندرزش هميشه با زبان قرآن، بود. در درسهاي نهجالبلاغه و تفسير قرآن، شركت ميكرد. در حلال و حرام، دقت ميكرد. امر به معروف و نهي از منكر، ميكرد. او، در نگهداري اموال بيت المال، دقيق بود. با اين كه از لحاظ معنوي، از همه بالاتر بود، اما آن قدر متواضع بود كه خودش را پايينتر از همه ميديد. در مقابل كارهايي كه انجام ميداد، پاداش نميخواست.
روحاني شهيد؛ عبدالحسين برونسي، با آغاز درگيريها توسط ضد انقلاب، در كردستان، به پاوه، عزيمت كرد و با شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران، در 38 سالگي، از طريق سپاه، به جبهه، اعزام شد. انگيزهاش از رفتن به جبهه، انجام وظيفه،57 دفاع از اسلام، اطاعت از رهبري و دفاع از ناموس ، پيروزي و عمل به دستور امام خميني بود. او، ابتدا به جبهههاي جنوب، اعزام شد و به عنوان رزمنده، با اسلحهي ام يک ، در اهواز، به نبرد عليه دشمن، پرداخت. با سپري شدن جنگ، هر روز با حماسهآفريني، افتخارات بزرگي را كسب كرد.
عبدالحسين، در عملياتهاي فتحالمبين، بيت المقدس، رمضان، مسلمبن عقيل، والفجر مقدماتي 1،2،3،4، خيبر، ميمك و مرحله ي اول بدر، شركت كرد. در سمتهاي افسر نگهبان سپاه مشهد، فرمانده ي گردان ستاد خراسان و اهواز، فرمانده ي گردان عبدالله و فرمانده ي تيپ جوادالائمه، خدمت ميكرد.
ابوالحسن؛ فرزندش، نقل ميكند: «روزي، به ايشان، پيشنهاد فرماندهي تيپ جوادالائمه را ميدهند و ايشان ميگويد: من كجا و فرماندهي كجا؟ و قبول نميكند. بعدها كه به سمت فرماندهي تيپ جوادالائمه منصوب ميشود، علتش را ديگران جويا ميشوند. ميگويد: اكنون كه قبول كردم به خاطر خوابي بود كه ديدم. آن خواب، اين بود كه امام زمان عجل الله تعالي فرجه را ديدم كه به من گفتند: چرا فرماندهي تيپ جدّم را قبول نميكني؟ و به من دستوردادند، لذا قبول كردم.» آوازهي شهرت عبدالحسين، به حضرت امام هم رسيده بود. در يكي از عملياتها كه پيروز شده بود، از طرف امام، به حجّ مشرف شدند.
روحاني شهيد؛ عبدالحسين برونسي، در تمام عملياتها، به ائمه عليهم السلام، متوسل ميشد. ائمهي اطهار عليهم السلام نيز كمكش ميكردند. همرزمش بيان ميكند: «پيش عراقيها معروف شده بود به بروسلي! بعضياز رزمندگان، ميگفتند: حتماً آن احمق ها فكر كردند كه اين بزرگوار مثل هنرپيشههاست! عراقيها به گردان برونسي ميگفتند: تيپ! اسم تيپ را هم گذاشته بودند تيپ وحشيها؛ به خاطر اين كه از او ضربه خورده بودند، و ميترسيدند. خود حزب بعث، پانصدهزار دينار، براي سر عبدالحسين، جايزه گذاشته بودند.» او، هميشه در جبهه با وضو بود. چون معتقد بود كه اين مكان، مقدس است. در گردانش، نمازخانههاي بزرگ برپا ميكرد، و در ماه محرم و صفر مداحي ميكرد. بيشتر به حضرت فاطمه سلام الله عليها متوسل ميشد. نماز شب و جماعتش هيچ وقت ترك نشد. سخنرانيهاي عبدالحسين، جذاب و دلنشين بود. به طوري كه يك ساعت هم ميگذشت، كسي خسته نميشد. به تفسير نهجالبلاغه، ميپرداخت. نيروهايي كه از گردانهاي ديگر رانده شده بودند، و مشكلات اخلاقي داشتند، به گردان عبدالحسين، ميآمدند. او، طوري با همه برخورد ميكرد كه فرمانده ي گردانها دوست داشتند پيك گردان برونسي، باشند. گاهي اوقات كه به مرخصي ميرفت، در پشت جبهه نيز تبليغ ميكرد. هميشه سخنراني ميكردد امر به معروف و نهي از منكر و اقامهي نماز ميكرد. به ديدار با خانوادههاي شهدا و عيادت مجروحان، سخنراني و رسيدگي به كارهاي اداري ميپرداخت. او، به روزي حلال، روزه گرفتن، نماز سر وقت، برپا داشتن اسلام، فراگيري قرآن، درس خواندن، دوست داشتن يكديگر، پيروي از امام ، تنها نگذاشتن امام و در خط امام و انقلاب بودن، توصيه ميكرد. آرزويش سرنگوني حكومت شاه، زنده بودن امام، رفتن به كربلا و شهادت بود.
شهيد برونسي، پس از پنجاه و پنج ماه خدمت و چندين بار مجروح شدن از ناحيه ي پا، دست، كمر و سينه سرانجام در عمليات بدر، منطقهي هورالعظيم، در بيست و پنجم اسفندماه سال 1363، بر اثر اصابت تركش، به درجه ي رفيع شهادت نائل گشت، و جاويدالاثر شد.
روحاني شهيد؛ عبدالحسين برونسي، در بخشي از وصيتنامهاش بيان ميكند: « فرزندانم! خوب به قرآن گوش كنيد و خودتان را به قرآن متصل كنيد. اين كتاب آسماني را سرمشق زندگيتان قرار بدهيد. بايد از قرآن استمداد كنيد، و متوسل به امام زمان، باشيد. فرزندانم! در مسائلي كه براي شما رخ ميدهد، بايد بر مصائب بيدارتر، هوشيارتر و پايدارتر [باشيد]، و فروغ ايمانتان را افزون، و ميدان ديدتان را وسيع تر بگردانيد.»
پيكرپاك روحاني شهيد؛ عبدالحسين برونسي را در بهشت رضاي مشهد مقدس، به خاك سپردند.