مصطفي بیک دوغايي؛ فرزند محمد، در يكم تير ماه سال 1347، در خانوادهاي مستضعف و مذهبي، در روستاي دوغايي، از توابع شهرستان قوچان، به دنيا آمد. مادرش، نقل ميكند: « نامش را مصطفي گذاشتيم و نذر كرديم خداوند فرزندي خداشناس، به ما عطا كند. در 6 سالگي به مدرسه راه يافت. تا اخذ مدرك سوم راهنمايي، در روستاي دوغايي، به تحصيل پرداخت، سپس اول متوسطه را در شهرستان قوچان به اتمام رسانيد.»
پدرش، مي گويد: «مصطفي، رابطهي خوبي با معلمان داشت. آنها نيز از وي راضي بودند. نه اين كه بخواهم تعريف بچهام را بكنم، ولي بينظير بود. مصطفي، در مواقع بيكاري به من كمك ميكرد. علاقهاي به تماشاي تلويزيون نداشت. بعد از گذراندن اول متوسطه در قوچان، به حوزهي علميهي فاروج، رفت و در آنجا، از محضر حاجآقاي شوشتري، بهره برد.» شهيد، علاقهي خاصي به طلبگي داشت. مدت سه سال، در آن رشته، به تحصيل پرداخت.
پدر شهيد، نقل ميكنند: مصطفي، خيلي مرتب بود. به نماز و روزهاش خيلي اهميت ميداد. اگر بيرون، از كسي دروغ يا خلافي ميديد، به خانه كه برميگشت همه را نصيحت ميكرد. هيچ وقت عصباني نميشد، و بيشتر وقتش به قرآن خواندن و راز و نياز مشغول بود.
مادرش، نقل ميكند: « هر وقت كه از حوزه (فاروج) برميگشت، اول با دوچرخهاش بر سر مزار ميرفت و فاتحه ميخواند. سرنمازش گريه ميكرد. ميگفتم: چه شده؟ ميگفت: مادر جان! من آرزو دارم به شهادت برسم. ميگفتم: مادر! اين حرف را نزن، من دلم طاقت ندارد. ميگفت: ناراحت نباش. خوش به سعادت كسي كه شهادت نصيب او شود. رفتارش با ديگر فرزندانم فرق داشت. ما يك مغازهي شريكي داشتيم. به خواهرانش اجازه نميداد كه وارد مغازه شوند، كه با نامحرم حرف بزنند. وقتي ميديد من مشغول كاري هستم، به من كمك ميكرد. مصطفي، در ماه محرم هر شب به مسجد ميرفت و هميشه نماز شب ميخواند. مصطفي، اصلاًبه ما نگفت ميرود جبهه، دوباره كه آمد رضايت بگيرد، من گفتم: حق نداري بروي، ولي گفت: من ميروم. آخرين بار كه رفت، براي مرخصي آمد كه از همه حلاليت بطلبد. به من گفت: رفتن دست من است، ولي برگشتن دست خداست. دوباره هم رفت و ديگر برنگشت.» پس از سه سال تحصيل در حوزه، به نداي امام لبيك گفت و روانهي جبهههاي نور عليه ظلمت گرديد، و مدت سه ماه، در جبهه، مشغول نبرد شد.
پدر شهيد، نقل ميكند: رابطهاش با برادرانش خيلي خوب بود. هر وقت از جبهه برميگشت در مورد جبهه و اسلام، خيلي تبليغ ميكرد. ميگفت بايد به جبهه برويم. وقتي كه برميگشت بيرون ميرفت، و با اعمال خودش سرگرم بود. در اتاق خودش يك قلّك داشت، كه نميدانم چقدر جمع كرده بود. در وصيتش ذكر كرده بود كه اگر من شهيد شدم، پول قلّكم را به مسجد بدهيد. مادر شهيد، نقل ميكند: خوش به حال اين شهدا كه با چه عزت و احترامي آنها را تشيع ميكنند. اگر ما بميريم معلوم نيست چند نفر جمع شوند كه ما را به خاك بسپارند. پدر شهيد، ميگويد: وقتي كه مصطفي شهيد شد، معلّمش به من گفت كه مصطفي زخمي شده ولي من فهميدم كه شهيد شده است. بعد مرا بردند بهشت رضا، درِ تابوت را كه باز كردند و جنازه را نشانم دادند، من اول نشناختم. تركش به سر و دهانش خورده بود. دوباره كه ديدم شناختم.
طلبهي شهيد؛ مصطفي دوغايي، در تاريخ 1365/7/28، از طريق سپاه به جبهههاي نبرد، اعزام شد. مسئوليتش در جبهه، خط شكن رزمي بود. ايشان از ناحيه ي سر و صورت، مجروح شد. در تاريخ 1365/10/23 در شلمچه، لشكر پنج نصر و در عمليات كربلاي5 به شهادت رسيد.
مصطفي دوغايي، در قسمتي از وصيتنامـهاش، ايـن چنيـن آورده اسـت: « اي خدا! اي معبود من! اي كسي كه در سختترين شرايط، همواره ياور من بودي! اكنون يك حاجت ديگر دارم و آن اين كه توفيقم ده، تا بتوانم وظيفهام را به خوبي انجام دهم و دشمن را از بين ببرم. و شما اي برادران عزيز و همسنگران قديم! پيامم به شما اين است: از روحانيت استفاده كنيد؛ از آنها بخواهيد كه مسايل اسلام را به شما ياد دهند. نماز خود را بخوانيد و از خدا كمك بخواهيد تا شما را هدايت كند؛ چرا كه تنها تكيهگاه ما خداست. اي پدر و مادر با عاطفهام! ميدانم شنيدن خبر شهادتم براي شما سخت است، ولي بايد بدانيد كه اسلام، عزيزتر از جان هر فرد مسلمان است. و اي امت رزمنده! مطمئن باشيد راهي كه ميرويد به سوي الله و استقرار حكومت اسلامي در سراسر جهان، و راه پيروزي است. پيكر مطهر طلبه ي شهيد؛ مصطفي دوغايي، در تاريخ 1364/10/25، در دوغايي از توابع قوچان، به خاک سپرده شد.