برای نمایش صحیح سایت تنظیمات جاوا اسکریپت مرورگر خود را فعال نمایید
سبد خرید
نام محصول
مجموع قیمت
قیمت با تخفیف
تعداد
مبلغ قابل پرداخت : تومان
ثبت سفارش ورود کاربر کاربر جدید
پیام سیستم
کد فعال سازی حساب کاربری شما به شماره همراه شما و ایمیلتان ارسال شد. برای فعال سازی حساب کاربری کد ارسال شده را در کادر زیر وارد نمایید.
تایید
🔑
ورود به حساب کاربری
ایمیل یا موبایل :
رمز عبور :
ورودی ها را بررسی نمایید. فراموش کرده ام
ورود ثبت نام
تکمیل اطلاعات گیرنده
نام:
نام خانوادگی:
کد ملی:
موبایل:
استان :
شهر:
کد پستی:
تلفن ثابت:
آدرس:

انتخاب روش ارسال :ورودی ها را بررسی نمایید.
پیک
سفارش خود را درب منزل تحویل بگیرید. (در مشهد)
25,000 تومان
پست
سفارش خود را در شهر خود تحویل بگیرید.
50,000 تومان
تحویل حضوری
سفارش خود را از درب فروشگاه دریافت کنید.
رایگان

تایید و بررسی
تایید اطلاعات گیرنده و کالا
نام:
کد ملی:
کد پستی:
آدرس:
تلفن ثابت:
موبایل:
کالاهای خریداری شده :
نام محصول
تعداد
مجموع قیمت
قیمت با تخفیف
تومان
تومان
مبلغ قابل پرداخت :  تومان
روش ارسال
روش ارسال:
تایید و پرداخت
پیگیری سفارش
تایید انبار
صدور فاکتور
ارسال
تحویل مشتری
تایید
🔑
تغییر رمز عبور
رمز عبور قبلی:

رمز عبور جدید:
تکرار رمز عبور جدید:
ورودی ها را بررسی نمایید.
ویرایش مشخصات
نام:
نام خانوادگی:
کد ملی:
تلفن ثابت:
استان:
شهر:
کد پستی:
آدرس:
علاقه مندی ها:
ثبت ویرایش

روحانی شهید ابوالفضل رفیعی سیج

روحانی شهید ابوالفضل رفیعی سیج
ابوالفضل رفيعي؛ فرزند علي‌اصغر و زليخا بهرامي، در سال 1334، در يكي از روستاهاي اطراف مشهد، بخش كلات، متولد شد. تولدش يك هفته بعد از ماه مبارك رمضان بود. مادر شهيد؛ زليخا بهرامي، مي‌گويد: « قبل از تولد ابوالفضل، خداوند هفت پسر به ما داد، كه همگي در كودكي از دنيا رفتند. وقتي دوباره باردار شدم، شبي در حال خواب و بيداري ندايي شنيدم كه گفت: پسرت را ابوالفضل نام بگذار، زنده مي‌ماند. بعد از تولد ابوالفضل، همسرم گفت: اين كودك را به ياد جواد؛ آخرين فرزند از دست رفته‌مان، جواد نامگذاري كنيم. اندك زماني نگذشته بود كه او، به شدت مريض شد. به ياد ندايي كه در زمان بارداري شنيده بودم، افتادم. موضوع را با يكي از اقوام كه اهل علم بود، در ميان گذاشتيم. او، تاكيد كرد كه نام فرزند بيمارمان را به ابوالفضل تغيير دهيم. با تغيير نام او، بيماري‌اش نيز بهبود يافت.» ابوالفضل، در شش سالگي به مكتب رفت و قرآن را فراگرفت. بعد از پايان دوره‌ي ابتدايي با كمك عمويش، به مدرسه ي خيراتخان، كه از مدارس علوم ديني مشهد است، راه يافت و به فراگيري علوم ديني پرداخت. همزمان با تحصيل در حوزه، شبانه به ادامه‌ي تحصيل پرداخت و تا مقطع سيكل درس خواند. او، هفت سال در حوزه‌ي علميه درس خواند.

 تاریخ و محل ولادت: 1334/01/11   مشهد مقدس / روستای سیج
 تاریخ و محل شهادت: 1362/12/12           جزیره مجنون
 آغاز حیات جاودان: 28 سال و 11 ماه و 1 روز
 وضعیت تاهل: متاهل
 نام پدر: علی اصغر
 مذهب: شیعه
 تحصیلات کلاسیک: سیکل
 تحصیلات حوزوی: سطح 1
 مسئولیت: فرمانده تیپ امام جعفر صادق (ع) / قائم مقام لشکر 5 نصر
 مزار مطهر: جاویدالاثر (مزار یادبودش در بهشت رضا (ع) واقع است)
ابوالفضل رفيعي؛ فرزند علي‌اصغر و زليخا بهرامي، در سال 1334، در يكي از روستاهاي اطراف مشهد، بخش كلات، متولد شد. تولدش يك هفته بعد از ماه مبارك رمضان بود. مادر شهيد؛ زليخا بهرامي، مي‌گويد: « قبل از تولد ابوالفضل، خداوند هفت پسر به ما داد، كه همگي در كودكي از دنيا رفتند. وقتي دوباره باردار شدم، شبي در حال خواب و بيداري ندايي شنيدم كه گفت: پسرت را ابوالفضل نام بگذار، زنده مي‌ماند. بعد از تولد ابوالفضل، همسرم گفت: اين كودك را به ياد جواد؛ آخرين فرزند از دست رفته‌مان، جواد نامگذاري كنيم. اندك زماني نگذشته بود كه او، به شدت مريض شد. به ياد ندايي كه در زمان بارداري شنيده بودم، افتادم. موضوع را با يكي از اقوام كه اهل علم بود، در ميان گذاشتيم. او، تاكيد كرد كه نام فرزند بيمارمان را به ابوالفضل تغيير دهيم. با تغيير نام او، بيماري‌اش نيز بهبود يافت.» ابوالفضل، در شش سالگي به مكتب رفت و قرآن را فراگرفت. بعد از پايان دوره‌ي ابتدايي با كمك عمويش، به مدرسه ي خيراتخان، كه از مدارس علوم ديني مشهد است، راه يافت و به فراگيري علوم ديني پرداخت. همزمان با تحصيل در حوزه، شبانه به ادامه‌ي تحصيل پرداخت و تا مقطع سيكل درس خواند. او، هفت سال در حوزه‌ي علميه درس خواند. ابوالفضل رفيعي، در سال 1350، با خانم فاطمه‌ي دهقان فيروزآبادي، ازدواج كرد. ثمره‌ي اين ازدواج، چهار فرزند به نام‌هاي علي‌اصغر (متولد1352)، جعفر (متولد 1354)، صادق (متولد 1357) و تكتم (متولد 1360). روحاني شهيد؛ ابوالفضل رفيعي، در كنار تحصيل علوم ديني، با مسايل سياسي روز آشنا شد و به مبارزه با رژيم پهلوي پرداخت. در تظاهرات هاو راهپيمايي‌ها شركت مي‌كرد. در ارشاد مردم مي‌كوشيد. چندين بار از طرف ماموران رژيم، تحت تعقيب قرار گرفت، كه هر بار با زيركي تمام از مهلكه مي‌گريخت. در اوايل انقلاب، دو تن از نيروهاي رژيم پهلوي را با شگرد خاصي مضروب ساخت. سيدكاظم حسيني؛ همرزم شهيد، نقل مي‌كند: « در دوران انقلاب، وقتي جنازه‌‌ي مرحوم كافي را از بالا خيابان مشهد، به طرف حرم مطهر حضرت رضا عليه السلام آورديم، بچه‌هاي حزب‌الله و انقلابي ماموريت داشتند چراغاني‌هاي اطراف حرم مطهر را بكنند. چون امام رحمة الله عليه 15 شعبان 1357 را عزاي عمومي اعلام كرده بودند. رژيم، براي مخالفت با امام، چراغاني زيادي دور حرم برپا كرده بود. در آن زمان اطراف حرم مطهر، چمن كاري بود. داخل چمن‌ها ستون‌هايي براي چراغاني گذاشته بودند. برادران، با هماهنگي قبلي ماموريت داشتند كه اين چراغاني‌ها را خراب كنند. ما، به دنبال چوب مي‌گشتيم تا سيم‌ها و چراغاني‌ها را خاموش كنيم. اما، شهيد؛ ابوالفضل رفيعي، با دست، ستون و سيم برق را مي‌گرفت و آن‌ها را مي‌كشيد، در حالي كه چراغ‌ها روشن بود، و برق داشت، چندين ستون را از جا كند. ماموران، براي اولين بار، از گاز اشك‌آور استفاده كردند. شهيد رفيعي، با شش نفر ديگر، زير جنازه ماندند و بقيه متفرق شده بودند در آن جا او، در حالي كه آب از چشم‌هايش مي‌آمد جلوي جنازه، تابوت را گرفته بود كه مبادا حركت متوقف شود و مردم متفرق گردند.» از كساني كه نسبت به انقلاب بدبين بودند، دوري مي‌كرد. با مخالفان امام، دشمن بود. به علت علاقه‌ي زيادي كه به حضرت امام داشت، عضو سپاه قم شد، و به حفاظت از امام پرداخت. او، خود را، سرباز امام مي‌دانست و تمام مواضعش در جهت پشتيباني از ولايت بود. وي، پس از انتقال امام از قم به تهران، به سپاه مشهد منتقل شد، و مسئول گشت شبانه‌ي سپاه شد. با شروع غائله‌ي كردستان، مسئوليت فرماندهي عمليات سپاه سقز را به عهده گرفت. با شروع جنگ تحميلي، از كردستان به مشهد مراجعت كرد و در 10 دي 1361 كه سمت فرماندهي تيپ شهيد رجايي را بر عهده داشت، عازم جبهه‌هاي جنوب شد و در جبهه‌هاي شوش مستقر گشت. هدف او، از رفتن به جبهه، اطاعت از ولايت و خدمت براي رضاي حق تعالي بود. او، هميشه خود را بدهكار به اسلام و انقلاب مي‌دانست. در عمليات فتح‌المبين، مشاور نظامي تيپ 21 امام رضا عليه السلام و مسئول محور يكي از خط‌هاي تنگه‌ي چزابه بود. فرماندهي تيپ امام صادق عليه السلام را برعهده داشت. بعد از عمليات والفجر4، به عنوان معاونت لشكر5 نصر، برگزيده شد. در عمليات خيبر و در عمليات‌هاي والفجر مقدماتي تا والفجر3 ، شركت داشت. او، فرماندهي مهربان، شجاع، متواضع و ايثارگر بود. شب‌ها، غذايي ساده مي‌خورد. اگر غذاي خوب مي‌آوردند، اول به نيروهاي تحت امرش مي‌داد و خودش نان و پنير مي‌خورد. ابوالفضل رفيعي، روحاني بود با رزمندگان نماز جماعت و دعاي كميل مي‌خواند. حل مشكلش را از خدا و ائمه ي معصومين عليهم السلام طلب مي‌كرد. به دعايي كه مي‌خواند معتقد بود و مي‌دانست رفع مشكل مي‌شود. در عمليات فتح المبين، مجروح شد. مادر شهيد؛ زليخا بهرامي، مي‌گويد: « يك پايش را به دليل جراحات زياد، قرار بود قطع كنند. در آن موقع من در كنارش بودم كه ناگهان ديدم، انگشت پايش تكان مي‌خورد. گفتم: پاي تو كه سالم است. گفت: همين الآن از حضرت رضا عليه السلام شفا گرفتم. گفت: خواب ديدم كه حضرت رضا به بالينم آمدند و فرمودند: تو خوب شدي بلند شو. گفتم: مي‌خواهند پايم را قطع كنند. فرموند: اين كار را ديگر انجام نمي‌دهند.» همچنين، در عمليات چريكي از ناحيه‌ي دست راست مجروح گشت. در عمليات كلّه قندي، براي سومين بار، مجروح شد و هنوز بهبودي كامل نيافته بود كه مجدداً به جبهه اعزام شد. مدتي بعد، دوباره پاي او مورد اصابت تركش قرار گرفت. پزشكان، نتوانستند او را معالجه كنند. او، با همان پاي مجروح، به منطقه رفت. در آن‌جا، تركش خود بخود از پايش خارج شد، به زمين افتاد. او، تركش را برداشته و به همرزمانش نشان داده و گفته بود: ببينيد كسي كه براي خدا كار كند، خداوند نيز اين گونه او را همراهي مي‌كند.» در بين برادران، معروف به ابوفاضل بود. آرزويش اين بود كه مثل مولايش؛ قمربني‌هاشم، روزي در نهر علقمه باشد به خانواده‌اش، توصيه مي‌كرد: « در شهادتم گريه نكنيد و اگر خبر اسارتم را دريافت كرديد، بگوييد: راضييم به رضاي خدا.» به فرزندانش گفته بود: ادامه دهنده‌ ي راه من باشيد. اسلحه‌ي مرا به زمين نگذاريد، در راه امام، گام برداريد.» فاطمه‌ي دهقاني؛ همسر شهيد، مي‌گويد: « در عملياتي كه به فرماندهي او، انجام گرفت در منطقه‌ي العزير، به محاصره افتادند او، تا صبح با بي‌سيم مهمات درخواست مي‌كرد ولي مهمات به آن‌ها نرسيد. بي‌سيم‌چي شهيد؛ رفيعي كه در آن عمليات اسير شده بود، مي‌گويد: نزديك صبح به محاصره ي كامل در آمديم و نيروها قيچي شدند. شهيد، با قامتي استوار و شجاعانه در وسط ميدان ايستاده بود. جلو رفتم و گفتم: ابوالفضل چه كنم؟ تكليف چيست؟ تو فرمانده‌اي و بايد ما را رهبري كني. گفت: اسلامي كه شهادت دارد اسارت هم دارد شما عمليات را با رمز يا زهرا سلام الله عليها شروع كرديد نبايد اين كلمه از زبانتان قطع گردد. اين جمله را گفت و ناگاه نقش بر زمين شد. نگاه كردم گلوله ي كلاشينكف، گردنش را سوراخ كرده بود. چشم باز كرد و گفت: تو خودت را نجات بده و مرا رها كن.» چفيه‌ام را زير سرش گذاشتم و كليه‌ي مدارك او و خودم را با نارنجك منفجر نمودم و خودم ميان نيزار پنهان شدم و دقايقي بعد به اسارت عراقي‌ها درآمدم و بعد در بازداشتگاه از يكي از فرماندهان شنيدم كه ابوالفضل نيز به اسارت عراقي‌ها در آمده و بعد به شهادت رسيده است.»35 ابوالفضل رفيعي، در 12 اسفند 1362، مفقودالاثر گشت. همسر شهيد، مي‌گويد: « شبي، در خواب ديدم كه او به خانه آمده است و من بسيار خوشحال بودم و خواستم كه مادر او، و فرزندانم را بيدار كنم كه شهيد اجازه نداد و گفت: شما كه مي‌دانيد من كجا هستم و جايم چطور است، پس چرا گريه مي‌كنيد و ناراحت هستيد؟ كه بعد از خانه بيرون رفت و من از خواب بيدار شدم.»

او، در فرازي از وصيت‌نامه‌اش مي‌نويسد: « بار الها! اگر با شهيد شدن و ريختن خون ابوالفضل، نهال نوپاي انقلاب آبياري شده و ثمربخش است پس هرچه زودتر مرا شهيد گردان كه تنها آرزوي من پيوستن به لقاء توست. وظيفه‌ي شرعي مردم اين است كه اطاعت از ولي‌فقيه نمايند و تمام سخنان گهربار ايشان را فراگرفته و جامه‌ي عمل بپوشانند كه البته چنين خواهند كرد؛ چون ملت شريف ايران به دنيا ثابت كرده كه پاي بند به عقايد مذهبي بوده، و اطاعت از ولايت فقيه را يك وظيفه‌ي شرعي خود دانسته، و به آن‌ها ارج نهاده، از آن پيروي مي‌كند. همين اتحاد كلمه و پيروي از انديشه‌هاي امام امت بود كه انقلاب اسلامي ملت ما را در بين انقلاب‌هاي جهان نمونه‌ي مردم جهان قرار داده است.»

نظرات خود را ارسال نمایید

دیدگاهی برای این مطلب نوشته نشده است، اولین نفری باشید که نظر میدهید.
نام :
ایمیل :
دیدگاه :
ارسال
پاسخ به
ورودی ها را بررسی نمایید.
پیام سیستم

ات سایت نیاز به آپدیت مرورگر شما می باشد.لطفا بعد از آپدیت مرورگرتان دوباره مراجعه نمایید.کاربر عزیز برای استفاده از امکانات سایت نیاز به آپدیت مرورگر شما می باشد.لطفا بعد از آپدیت مرورگرتان دوباره مراجعه نمایید.

🔑
ورود مدیر
نام کاربری :
رمز عبور :
شرح عکس
55 از 55