سيدحسين سروري؛ اولين فرزند سيدمهدي و كبري، در اول فروردين ماه سال 1345، در خانوادهاي مذهبي و روحاني، در شهرستان مشهد، به دنيا آمد. سيدحسين، پس از پايان دوران ابتدايي، با علاقهاي كه به علوم اسلامي داشت و با تشويق پدرش به مدرسهي علميهي امام محمدباقر عليه السلام و سپس مدرسهي حضرت مهدي عجل الله فرجه رفت و در آنجا مشغول تحصيل و فراگيري علوم ديني شد. او، از دوازدهسالگي فرايض ديني را به جا ميآورد و روزه ميگرفت. نماز جماعتش هيچ وقت ترك نميشد. سيدحسين، انساني متواضع، با تقوا، شجاع، خوشاخلاق، خوشرفتار، شوخطبع و پرجنبو جوش بود.
او، قرآن را زياد تلاوت ميكرد و نماز شب را ترك نميكرد. در مجالس مذهبي نيز شركت ميكرد و مخالف عقايد انحرافي بود. بيش از يك سال از دوران تحصيل حوزوي او نگذشته بود كه انقلاب اسلامي به اوج خود رسيد. او، همراه ديگر روحانيون و مردم انقلابي بيشتر وقتش را صرف تظاهرات هاو پخش اعلاميهها و نوارهاي امام، عليه رژيم ميكرد. شبانهروز در مدرسه با راهنمايي حجةالاسلام امامي؛ باني و متصدي مدرسه، ضمن درس، مشغول خدمت به انقلاب بود. در سال 1357، سيدحسين، به همراه سيدمجتبي شربتي، اعلاميههاي امام و بزرگان را در مساجد و سرچهار راهها پخش كرده، و يا به ديوارها ميزدند، و نيز گاهي در مساجد به امام جماعت ميسپردند كه سجدهي آخر را قدري طولاني كند و آنها به همراه چند نفر ديگر اعلاميهها را جلوي جانمازها ميگذاشتند. وقتي نمازگزاران سر از سجده برميداشتند اعلاميهها را ميديدند. سيدحسين، شبانه اعلاميه را به ديوار ميزد. مخصوصاً طرف خيابان بهار و كوهسنگي و يكي دو مرتبه هم از دست ماموران كتك خورده بود. روحاني شهيد؛ سيدحسين سروري، از نظر اخلاقي، فردي شايسته و زبانزد اهل محل و دوستان بود. با تشكيل بسيج، عضو بسيج مسجد فقيه سبزواري شد. او، در گشتهاي شبانه، فعالانه، حضور داشت. وي، پس از گذراندن آموزش نظامي، تقاضاي رفتن به جبهه كرد، اما به دليل سن كم مسئولان سپاه از اعزام او، خودداري كردند. سيدحسين، گريهي زيادي كرد اما آنها قبول نكردند و سرانجام، در فتوكپي شناسنامهاش دستكاري كرد و سال تولدش را از 1344 به 1342 تغيير داد. در حالي كه پدرش در جبهه بود، و رضايتنامهي سيدحسين را امضا كرده و نزد مادرش گذاشته بود.
سيدحسين، با در دست داشتن رضايتنامهي پدرش و نيز دستكاري فتوكپي شناسنامهاش، در 14 سالگي به جبهه اعزام شد. او، در صف اعزام هم روي انگشتان پايش ايستاده بود كه قدش بلندتر به نظر برسد. وي، اهل رزم و جهاد، نماز جماعت و مسجد و پيرو امام و ولايت بود. انگيزهاش از رفتن به جبهه، عشق به شهادت، دفاع از دين و ايمان و ناموس بود. پدرشهيد؛ سيدمهدي سروري، ميگويد: « سيدحسين، سرتا پا اخلاص بود. هر وقت از جبهه ميآمد ميگفتيم برو سر درس و حوزه كه اساتيد از تو شكايت دارند، اما او ميگفت: « هر وقت اين جا ميآيم دلم جبهه است.» ما 15 الي 20 روز ميتوانستيم او را نگه داريم، دوباره به جبهه ميرفت. روزي امضاي من را جعل كرده و به پايگاه برده بود، كه من فهميدم و گفتم: « پسرم! امضاي مرا جعل كردي؟» گفت: آقاجان! اگر راضي نيستيد پس ميگيرم. رضايت شما شرط است. گفتم: نه برو؛زيرا، من نميتوانستم او را اين جا نگه دارم، در حالي كه دلش در جبهه بود.»
دنيا، در نظر سيدحسين، ارزشي نداشت. اگر دروغي از كسي ميشنيد نصيحتش ميكرد، و ميگفت: دروغ خوب نيست. همواره به خواهر، مادر و سايرين توصيه ميكرد: « غيبت نكنيد، حرف خودتان را بزنيد شما چه كاري به كار مردم داريد؟»
دوستانش، بيان ميكردند: « هرچند روز كه در سنگر ميمانديم، سيدحسين به زور از فرمانده اجازه ميگرفت كه برود و به دشمن پاتك بزند. چندنفري را با خودش ميبرد آن هم با چند خشاب، يك بار هم تا سيمتري دشمن رفته بود. آنها را با دوستانش به رگبار بست و از ميان سنگرها، عراقيها فرار ميكردند، يا تسليم ميشدند. حتي يك بار عراقيها يك تانك جا گذاشتند و يكي از دوستانش كه در رانندگي تانك وارد بود تانك را به عقب آورد.» روحاني شهيد؛ سيدحسين سروري، هر وقت به خانه ميآمد، گويا او را تبعيد كرده بودند، و در مدت يك سال و نيم كه در جبهه خدمت ميكرد، 6 مرتبه به جبهه اعزام شد. هر 2 يا 3 ماه يك بار به مرخصي ميآمد. او، در هر عملياتي كه شركت ميكرد، براي خانواده و ديگران از آن عمليات تعريف نميكرد. ميگفت: « دين دستور داده است كه اسرار جنگ و سپاه را به كسي نگوييم.» او، در عملياتهايي چون شكست حصرآبادان، بيتالمقدس، خرمشهر، فتح هويزه و فتحالمبين شركت كرد.
روحاني شهيد؛ سيدحسين سروري، در عمليات رمضان، واقع در شلمچه، در بيستو سوم تير ماه سال 1361، بر اثر اصابت تير به پا و شكم و موج انفجار، به درجهي رفيع شهادت نائل گشت. او، اولين شهيد خانواده بود.
حسين براتي مقدم؛ پسردايي و همرزمش، ميگويد: « حسين، در عمليات رمضان كمك آرپيجي بود. از همان اوايلي كه به عمليات اعزام شديم، فاصلهي خاكريز ما با خاكريز عراقيها 32 كيلومتر بود. وقتي راه افتاديم يك كيلومتر به خاكريز عراقيها مانده بود كه منورها زمين را روشن كردند و كاليبرها و تيربارهاي دشمن هم فعال بودند، در حالي كه منورها شليك ميشد، ما روي زمين دراز ميكشيديم تا منورها خاموش شوند و دشمن ما را نبيند، بعد بلند ميشديم. سيدحسين و پسر عمههايش، پشتسر من بودند. در حين حركت، دعاي حرز سيدحسين از دستش افتاد و گفت: « پسر دايي! دعايم به زمين افتاد. به او گفتم: به خدا توكل كن. نميشود به عقب برگردي. حركت كرديم تا رسيديم به ميدان مين، دشمن جلو كمين زده بود. يك سره كانال ميزد و آن جا پر از گشتيهاي عراقي بود. فرمانده به نيرويي كه در صف جلو بود، گفت: برو جلو و او جلو نميرفت، چون وحشت داشت. در همان حال تيري به سر فرمانده اصابت كرد و شهيد شد. با گفتن الله اكبر به سنگرهاي آبخيز وارد شديم. سنگرها حدود 200 متر با سنگرهاي عراقي فاصله داشت. به هر سنگر كه وارد ميشديد بايد از 20 سنگر عبور ميكرديد. همه را كانال كشي كرده بودند، داخل سنگرها كه رسيديم، عراقيها تيراندازي كردند، سيدحسين گفت: پسردايي! تير خوردم. گفتم باشد. ديدم تير ديگري به پهلويش اصابت كرده و خونريزي شديد است. محل اصابت گلوله را بستيم و او را داخل خاكريز گذاشتيم، كه در صورت پاتكزدن دشمن حفظ شود. در اين عمليات، نه فرمانده ي گردان داشتيم و نه معاون فرمانده، دست من هم كه معاون گردان بودم، تيرخورد، در ميدان مين بوديم نه كلت داشتيم و نه منور، نميدانستيم چكار كنيم. حسين، سنش كم بو؛د چهارده پانزده سال، ولي قدرت بدنياش به اندازه ي بيستو دو سالهها بود. روحيهاي قوي داشت. در همان حال كه كنار خاكريز بود، گفت: نماز بخوانم؟ گفتم: نه نميشود و او را اين طرف آورديم و داخل سنگرها رفتيم، كه آنها را پاكسازي كنيم. در آن عمليات، گمان نميكرديم زنده بمانيم. به ما گفته بودند اگر كسي مجروح يا شهيد شد، نايستيد. فقط كلاش برايمان مانده بود. ما چهار نفر بوديم سه نفر تير خوردند. من جان سالم به در بردم. فقط دستم تير خورد. ما داخل عراقيها رفته بوديم. يك بسيجي مشهدي آنجا بود و سنگرهاي دشمن هم بسيار مجهز بودند. اين بندهي خدا به سنگر كه ميرسيد، نارنجكي ميانداخت و در هر سنگر يك تيربار ميگرفتيم و چند نفر از عراقيها كشته ميشدند. چند تا آرپيجي اطراف ما زدند كه عمل نكرد. تا 9 صبح عراق چند پاتك زد. حسين هم با اين كه بعداً به او سُرم وصل كرده بودند، به شهادت رسيده بود.»
پيكر پاك روحاني شهيد؛ سيدحسين سروري را، در استان خراسان شهرستان مشهد مقدس، در گلزار شهداي بهشترضا عليه السلام، به خاك سپردند.