سيدجواد فاضلي؛ فرزند سيدحسين و معصومه، در هيجدهم شهريور ماه سال 1347، در فريمان، به دنيا آمد. مادرش؛ بيبي معصومه ي رضوي، ميگويد: « هر چهارشنبه نذر داشتيم كه آش درست كنيم و به مردم بدهيم تا خدا ايشان را به ما داد. چهل روزه بود كه مريضي سختي گرفت. شب تا صبح گريه ميكرد. از روستا، به فريمان آمديم و دكتر رفتيم و دكتر نسخه داد. وقتي كه يك قاشق از شربت به ايشان دادم انگار آبي بود كه روي آتش ميريختي. ساكت شد و اين نبود مگر نظر و لطف الهي و ائمهي اطهار.» وي، تكاليف مدرسهاش را انجام ميداد، بعد از آن هم قرآن ميخواند و كتابهاي استاد مطهري را مطالعه ميكرد. سيدجواد، در مجالس عروسي كه همراه با رقص و آواز بود، شركت نميكرد. معمولاً عصباني نميشد و اگر هم عصباني ميشد، سريع از خانه بيرون ميرفت.
برادرش؛ محمد فاضلي، ميگويد: « ايشان، به شركت در نماز جمعه و بسيج خيلي علاقه داشت. قبل از انقلاب روزي با ايشان از مشهد به فريمان ميرفتيم. اول چهار راه مقدم نخريسي، راهبندان بود. گفتند كه شاه ميخواهد بيايد. ماشين را نگه داشتند. همهي مردم براي استقبال از شاه پياده شدند. فقط ايشان پياده نشد. همان جا از شاه بدگويي ميكرد.»
پدرش؛ سيدحسين فاضلي، ميگويد: « در يكي از روزها كه اعضاي خانواده همه دور هم جمع شده بوديم، فرصت را غنيمت شمردم و از باب امتحان، سخنان توام با شوخي و خندههاي بلند و صدادار آغاز كردم، بلافاصله سيدجواد با لحن مؤثري گفت: بابا! ما سيديم. اين شوخيها زيبندهي شما نيست. از اين كه فرزندم مطابق ميلم پرورش پيدا كرده بود و از عهدهي امتحان برآمده بود، خوشحال شدم.»
برادرش؛ محمد فاضلي، ميگويد: « وي، در دوران انقلاب، حضوري فعالانه در راهپيماييها داشت.» اگر كسي از انقلاب و امام حرفي ميزد، در مقابلش ميايستاد و از انقلاب دفاع ميكرد. سيدجواد، به خانوادهاش ميگفت: به بني صدر راي ندهيد، او، آدم خوبي نيست. پدرش گفت: تو سن كمي داري و متوجه اين مسايل نيستي. زماني كه بنيصدر فرار كرد، ايشان به پدرش گفت: ديديد كه راست ميگفتم.
برادر شهيد؛ محمد فاضلي، ميگويد: « به ما ميگفت كه هيچ وقت امام را تنها نگذاريد. هميشه به خواهرانم ميگفت حجاب خود را حفظ كنيد. سيدجواد فاضلي، به خاطر اطاعت از فرمان امام خميني، عازم جبهه شد.
مادر شهيد؛ بيبي معصومه ي رضوي، ميگويد: « پس از اتمام دورهي آموزش نظامي، وقتي متوجه شد كه به خاطر شرايط سني و جسمي با اعزامش مخالفت ميكنند، آجري زيرپايش ميگذارد، تا در رديف مشتاقان جبهه قرار گيرد.» روحاني شهيد؛ سيدجواد فاضلي ميگفت: من بسيجيام بايد بروم. دوست دارم بروم خدمت امام خميني، دست روي سرم بكشد و دعا كند كه به شهادت برسم. او، عاشق جبهه بود. همه را به رفتن به جبهه تشويق ميكرد. به آن هايي كه حاضر به حضور در ميدانهاي نبرد نميشدند، ميگفت: پس مثل زنها خانهنشين باشيد.
روحاني شهيد؛ سيدجواد فاضلي، در تاريخ 24/1/1362 و در عمليات والفجر، به شهادت رسيد، و جسد وي در منطقهي عملياتي ماند.
مادر شهيد؛ بيبيمعصومه ي رضوي، ميگويد:« سيدجواد، پيراهن تترون سفيدي داشت. به او گفتم وقتي از جبهه برگشتي، اين پيراهن را بپوش. بعدها دوستان سيدجواد گفتند زماني كه به عمليات رفته است، همان پيراهن تترون سفيدي را كه گفته بودم موقع برگشتن بپوشد، در تن داشته است.»
هم ايشان ميگويد:« خواب ديدم سيدجواد به من ميگويد: مادر! گريه نكن. مادر و خواهرانم را زينبي تربيت كن، نماز اول وقت را فراموش نكنند.»
شهيد؛ در قسمتي از وصيتنامهي خود، مينويسد: « جبهه، دانشگاه خودسازي است، كه استادش امام زمان عجل الله فرجه است. از تمام برادران تقاضا دارم در اين دانشگاه الهي شركت كنند. پدر و مادر عزيزم! از شما تقاضا دارم به هيچ عنوان گريه نكنيد. اين افتخاري است، كه نصيب فرزند شما شده است. بر سنگ قبر بنده، جوان ناكام ننويسيد؛ چرا كه من به آرزوي ديرينهي خود كه همان شهادت است، رسيدهام.»
يادبودي از روحاني شهيد؛ سيدجواد فاضلي، در بهشت رضاي مشهد، به خاك سپرده شد.