ناصر مظفّري؛ فرزند محمدباقر، در نوزدهم دي ماه سال 1345، در مشهد، به دنيا آمد. وي، دوران دبستان و راهنمايي را با موفقيت طي كرد. مادر و پدرش، ميگويند: « زماني كه براي پرسش درسهايش به مدرسه ميرفتيم، همه از او رضايت داشتند. چيزي جز رضايت و سخنان خوب نميشنيديم.» معاون مدرسهاش، ميگويد: « ناصر، از نظر معنوي، آن چنان ابهت در ميان بچهها پيدا كرده بود كه نام او را با احترام بيان ميكردند.» وي، بعد از دورهي راهنمايي به علت اشتياق به درس حوزه، وارد مدرسهي علميه ي بعثت مشهد گرديد. پدرش، با وجود خطراتي كه داشت هميشه پيرو امام بود. اعلاميههاي وي را نگهداري ميكرد و در اختيار دوستان و فرزندانش ميگذاشت. همين امر سبب آشنايي ناصر با امام، و ورود او در شمار پيروان امام خميني گرديد. روحاني شهيد؛ ناصر مظفّري، امام را به عنوان رهبر، وليفقيه و نايب امام عصرعجل الله فرجه قبول داشت. هميشه تاكيد ميكرد رهبري كه واجد همه ي شرايط باشد، امام است. وي، هميشه در مجالس مذهبي با آگاهي شركت ميكرد. ايشان، عضو بسيج مسجد محل و عضو بسيج انجمن اسلامي مسجد شد و با كمك دوستانش كتابخانهي مسجد را تجهيز كرد، و بچهها را تشويق به آمدن به مسجد و خواندن كتاب كرد. وي، همچنين فعاليتهايي در زمينهي رشد دادن، تعليم و تربيت بچههاي مسجد آغاز كرد. با شروع جنگ به سوي جبهههاي نبرد حق عليه باطل شتافت. برادرش، ميگويد: « در يكي از جبهههاي غرب، لشكر5 نصر در ايلام در موقعيتي به نام ظفر مستقر بود. گردانها در چادرهايي اسكان داشتند. معمولاً اين گونه افراد را كه از نظر فكري و عبادي به هم نزديكتر بودند، سعي ميكردند در يك چادر دور هم جمع كنند. در آنجا، هوا كمي سرد بود و لازم بود موقع خواب پتو بيندازيم. سهميهي هر نفر دو پتو بود. گاهي بعضي افراد براي راحتي خود بيشتر از سهميهشان پتو برميداشتند، و در نتيجه آخر شب پتو كم ميآمد.
ناصر و شهيد مهدي سيّدين، دو نفر از ايثارگراني بودند كه هميشه به يك پتو اكتفا ميكردند و معمولاً هركدام با يك پتو ميخوابيدند، و سهميهي خود را بر روي ديگران ميانداختند. آنان، همچنين در ابتداي چادر كه هوا سردتر بود ميخوابيدند، تا ديگران اذيت نشوند.» وي، فردي كم حرف و آرام بود.
همسنگرش، ميگويد: « وي، از روحيهي معنوي بالايي برخوردار بود. من، بارها شاهد گريههاي با صفاي او بودم. يادم است كه روزي در مكتب الرضا عليه السلام كنار هم نشسته بوديم، وي، آن قدر با صفا اشك ميريخت كه آرزو كردم اي كاش همان جا ميتوانستم دست ببرم و اشك چشم او را به عنوان تبرك بر صورت خود بمالم، ولي خجالت نگذاشت. يك بار هم در كوي شهيد؛ حسينيان، با جواني هرزه درگير شد كه گوش ناصر خوني شد. با همان حالت به مسجد آمد و يادم است در حالي كه كليد در دست گرفته بود، ميگفت: بگذار به ما بگويند خشك. من دست بردار نيستم، امر به معروف و نهي از منكرم را انجام ميدهم.»
روحاني شهيد؛ ناصر مظفري، بارها شبها با دوچرخه به بهشت رضا عليه السلام ميرفت، و در آنجا، به زيارت قبور شهدا ميپراخت. يكي از خصوصيات بارز وي، خوشرويي او بود. هر گاه كه به مجلسي وارد ميشد، لبخندي بر لب داشت. وي، به لباس اهميت زيادي ميداد. هميشه به نوجوانان مسجد گوشزد ميكرد كه با لباسي در اجتماع حضور پيدا كنيد، كه خارج از شئونات اسلامي نباشد. ايشان، با كساني كه كارهاي خلاف اسلام، انجام ميدادند، به سختي برخورد ميكرد. وي، هميشه به پدر و مادر احترام ميگذاشت و خيلي رعايت ميكرد كه موجب ناراحتي آنان نگردد. وي، در عملياتهاي بسياري شركت كرد و سرانجام، در تاريخ 1365/10/21 در شلمچه و در عمليات كربلاي5 ، بر اثر اصابت تركش خمپاره، به شهادت رسيد. پيكر پاك روحاني شهيد؛ ناصر مظفّري، در بهشت رضا، در مشهد، به خاك سپرده شد.
وصیتنامه
خدایا در ابتدا از تو درخواست مینمایم توفیق خالصانه چند خط پیام در غالب وصيت را بمن عطا کن ، آرى كل نفس ذائقة الموت قرآن كریم نه تنها این جمله را خطاب به من یا تویا او نموده است بلکه خطاب به همه مردم اعم از مسلمان و غیر مسلمان بیان کرده همه کس چشنده مرگ هستند همه باید برویم همه باید هجرت کنیم خوشابه حال کسانیکه با بار سبک از این دارفانی هجرت کردند ، خدایا ما را نیز با بار سبک از این دنیا ببر اینکه که همه باید برویم چه بهتر و رساتر که با عشق به او و شهادت خالصانه در راه او از این دنیار برویم. پدرو مادر عزیزم و مهربانم خداوند انشاء ا... زحمات چندین ساله شما را در رابطه با من مأجور و مقبول گرداند و از شما درخواست عفو و بخشش دارم من وقتيكه زحمات مادرم و پدرم را بیاد میآورم و از همه مهمتر اینکه در مقابل این همه زحمات عكس العمل خوبی نشان نداده ام از خودم بدم میآید و شرمسارم امیدوارم مرامورد رحمت خویش قرار دهند. برادران و خواهران عزیز و مهربان از شما نيز بخاطر مطالب و سخنانی که احیاناً شما را مکدر نموده ملتمسانه تقاضای عفو دارم، بزرگترین و مهمترین سفارش من این است که نسبت به پدر و مادر احترام زیادی قائل شوید من دوست داشتم برای یکبار بلکه برای چندین بار دست و پای پدر بزرگوار و مادر عزیزم را ببوسم اگر من چنین نکرده ام شما انجام دهید . نسبت بیکدیگر مهربان باشید در حل مشکلات همدیگر یار و مددکار باشید خداوند شما را موفق و مؤيد بدارد از خانواده و خویشان محترم یک تقاضای کوچک ولی مهم دارم و آن اینکه از خدا بخواهید مرگ مرا شهادت في سبيل الله قرار دهد، مجالستان به هر مناسبتی که هست سعی کنید خیلی مختصر و ساده باشد، همیشه در کارها تعادل را حفظ کنید چراکه خیر الامور اوسطها سعی کنید از مطالب و مسائلی که رضایت خداوند در آن نیست خودداری کنید. از دوستان مسجد تقاضا دارم در رابطه با من هیچ برنامه خاصی برگزار نکنند که راضی نیستم، زیرا مایل به زحمت شما نیستم، در کارهایتان رضایت خداوند را طلب کنید، در قلوب يكديكراخوت و محبت راجای دهید فراموش نکنید در محل خدمتتان ) مسجد ( حقوقی نمیگیرید لذا کار کنید که اجرتان بالله است برای بچه های کتابخانه برنامه های فرهنگی و آموزشی و تفریحی داشته باشید، به آنها احترام بگذاريد وسلام مخصوص مرا به آنها برسانید و به آنها بگویید درعین حال كهبه مسجد می آیند . درسشان را هم خوب بخوانند و از دوستانشان که در مسجد برای آنها تلاش می نمایند تشکر کنند، موفقیت شارا از خداوند متعال خواهانم. مهمترین سفارش برادرانه ای که به شما دارم اینست که از خط امام خارج نشوید و خود را وارد خط و خط بازی نکنید که سرانجام هاشمی ها و تهرانی ها و... را خواهید داشت و همیشه و همه جا امام را الگوی خود قرار دهید خدایا به پدرومادرم صبر جمیل و اجر جزيل عنایت بفرما آنها را موفق و موید بدار . اللهم اغفر ولدى واحفظهما و ارحمهما وايدهما والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته. ناصر مظفری.