سيدصادق موسويپور؛ فرزند سيدحبيب و فروغ السادات، در اول خرداد ماه سال 1342، در بهشهر، به دنيا آمد. پدرش، از روحانيان سرشناس و مبارز بود كه در جريان فيضيه و مبارزه عليه رژيم ستمشاهي فعال بود. مادرش، از نوادگان آية الله شاهرودي بود. مادرش؛ فروغالسادات قلعه بندي، ميگويد: « هنگامي كه صادق ميخواست به دنيا بيايد، خواب ديدم كه عَلَم سبزي از طرف راست كوهي، در داخل حوض حياط مادرم افتاد. من و خالهام رفتيم تا عَلَم را بگيريم. روي عَلَم، اسم الله اكبر و حسن و حسين عليهما السلام نوشته شده بود. رنگ سبز مخصوصي داشت كه من همانند آن رنگ را نديده بودم. نورهاي خيلي خوش رنگي در چهارگوش پرچم زده بودند. هيچ كدام از آنها نتوانستند پرچم را بگيرند و من توانستم اين پرچم را بگيرم.» هنگامي كه امام خميني رحمة الله عليه به نجف تبعيد شدند، پدر سيدصادق نيز همراه اعضاي خانواده، به نجف سفر كرد. سيدصادق، تحصيلات ابتدايي را در نجف اشرف به پايان رساند. پس از چند سال، خانوادهي ايشان به توصيهي شهيد؛ آية الله سيد مصطفي خميني رحمة الله عليه، به ايران بازگشتند. سيدصادق، از همان كودكي در خانوادهاي مبارز بزرگ شد و مبارزه با طاغوت با گوشت و خون او، عجين بود. او، دوران راهنمايي خود را در يكي از مدارس مشهد مقدس سپري كرد. چون از بيبند و باري موجود در مدارس و معلمان زن بيحجاب و ... به ستوه آمده بود، تصميم گرفت به مدرسه نرود و براي اين كه از تحصيل علم و دانش باز نماند، از پدر و مادر اجازه گرفت تا در حوزهي علميه تحصيل كند. وي، در مدرسهي علميهي آية الله مرواريد ثبتنام كرد و تا پايان لمعتين در اين مدرسه ادامهي تحصيل داد. در كنار تحصيل به مبارزات خود عليه رژيم شاهنشاهي ادامه ميداد. از زماني كه خود را شناخت، مبارزه با رژيم طاغوت را در سرلوحهي زندگي خود قرار داد. او، در دوران تحصيل در مدارس راهنمايي از اغذيهاي كه مدرسه ميداد، استفاده نميكرد. وقتي از عوامل رژيم براي سركشي به مدرسه ميآمدند، مدرسه را ترك ميكرد كه نخواهد جلوي آنها رژه برود. در دوران اوج انقلاب اسلامي هم سيدصادق، همهي وقت خود را صرف مبارزه با رژيم ميكرد. با شركت در راهپيماييها و پخش اعلاميههاي حضرت امام خميني رحمة الله عليه، تلاش بسيار داشت. در راهپيماييهاي يكشنبهي خونين در جريان بيمارستان امام رضا عليه السلام و ميدان شهدا، جزء پيشگامان بود. حتي در جريان حملهي عوامل رژيم طاغوت به منزل آية الله شيرازي، هدف گلوله قرار گرفت. ايشان، همراه پدرش، با شهيد؛ هاشمينژاد، در ارتباط نزديك بود.
شهيد؛ هاشمينژاد، به پدر ايشان گفته بود: سيدصادق فعاليتهاي زيادي در مبارزه با طاغوت دارد، و تمام انرژي جواني خود را صرف اين كار كرده است.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي، در سالهاي اول كه منافقين براي به دست گرفتن اوضاع كشور، دست به سلاح بردند و به ترور شخصيتهاي طراز اول كشور دست زدند، سيدصادق، با همكاري حزبالله و كميتهي انقلاب اسلامي، در انهدام خانههاي تيمي منافقين نقش به سزايي داشت و در به هلاكت رساندن تعدادي از منافقان و سرسپردگان استكبار جهاني شركت داشت. با پيروزي انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني قُدّس سرّه، استكبار جهاني احساس خطر نمود و منافع نامشروع خود را در ميهن اسلامي ايران در خطر ديد. به همين جهت نيروهاي دست نشاندهي خود را تحريك كرد كه در مناطق كردنشين ادعاي استقلال كنند، و دست به تجزيهي كردستان بزنند. در همين راستا، گروههاي ضد انقلاب، مانند كومله، دمكرات و ديگر تفالههاي باقيمانده از رژيم ستمشاهي، كردستان را اشغال كردند و تعداد زيادي از مردم و نيروهاي نظامي موجود در منطقه را به شهادت رساندند. به فرمان امام خميني قدس سره، نيروهاي انقلابي و جان بر كف، بسيج شدند و براي پاكسازي، عازم اين منطقهي بحراني و پر خطر شدند. يكي از نيروهاي مخلص، روحاني شهيد؛ سيدصادق موسويپور بود كه با گذراندن دورههاي چريكي و جنگ نامنظم، مدتي در سقز و مدتي در بوكان، در عملياتهاي مختلف شركت كرد و نقش مهمي در خنثي سازي توطئهي ضد انقلاب ايفا كرد. يكي از دوستان سيدصادق، نقل ميكند: در يكي از عملياتهايي كه در منطقهي كردستان انجام شد، جنازهي يكي از شهدا و مقدار زيادي مهمات در ميان خط نيروهاي خودي و نيروهاي ضد انقلاب كومله، باقي ماند و امكان برداشتن آن نبود.
سيدصادق، با شجاعت تمام سوار اتومبيل جيپ شد. با يك دست رانندگي ميكرد و با يك دست به سوي دشمن تيراندازي ميكرد و رفت جنازهي شهيد و مهمات را كه خيلي مورد نياز بود، داخل ماشين گذاشت و به خط نيروهاي خودي با سلامت بازگشت. پس از پاكسازي كردستان، روحاني شهيد؛ سيدصادق موسويپور، به جبهههاي جنوب اعزام شد. ابتدا فرماندهي دسته و سپس فرماندهي گروهان بود و رشادتهاي فراواني از خود نشان داد، به گونهاي كه شهامت و شجاعتش زبانزد ديگران شد. او، در كنار انجام امور نظامي، كلاسهاي احكام و اخلاق را هم اداره ميكرد. وي، انساني خود ساخته بود. تعبّد، وارستگي و تقيّد به نافلهي شب از خصوصيّات بارز او بود. برادرش؛ سيدمحمد باقر موسويپور، ميگويد: ايشان ضمن اين كه پيشنماز بود، به گفتهي دوستانش مباحث و جلسههاي متعددي دربارهي مسايل ديني، اخلاق و احكام تشكيل ميداد. ايشان، وقتي از جبهه برميگشت، ياور پشت جبهه هم بود و دائماً براي حمايت از ولايت آماده بود.
حسين قاسمپور، ميگويد: ايشان يكي از دوستان و همكلاسيهاي دوران طلبگي من بود. سيدصادق، خيلي شوخ طبع بود. ايشان، با آن سن و سال كم خود، چنان شهامت و شجاعتي داشت كه به قيافهي ظاهري ايشان، نميخورد. آخرين باري كه به جبهه اعزام شد، به منطقهي بحراني و پرخطر چزابه رفت. يكي از ماموريتهاي سخت و حساس را به عهده گرفت. او، ماموريت ديدباني را پذيرفت. در اين كار هم بسيار موفق بود. به گونهاي كه گراهايي كه به نيروهاي خودي ميداد، دقيقاً مواضع دشمن بعثي بود.
روحاني شهيد؛ سيدصادق موسويپور، در بيست و نهم دي ماه سال 1360، در منطقه ي تنگهي چزابه و بر اثر اصابت خمپارهي 60 ، به ناحيهي سر، به شهادت رسيد. روحاني شهيد؛ سيدصادق موسويپور را، در گلزار شهداي بهشت رضا عليه السلام ، در مشهد مقدس، به خاك سپردند.
شهيد، در قسمتي از وصيتنامهي خود، مينويسد: « خدايا! دشمنان اسلام در كمين نشستهاند تا روح تو را نشسته ببينند، قائمش دار .خواهران، برادران، پدران و مادران! گوش به شايعات ندهيد، حرفهاي ستون پنجم را گوش نكرده و فقط به صحبتهاي گهربار امام گوش كنيد ... اي خواهران و برادران! شما با دادن هزاران كشته و زخمي، اين انقلاب را پيروز كردهايد. مواظب باشيد كه گروهكها، انقلاب شما را لوث نكنند. اينها ميخواهند روحانيت را از شما و شما را از روحانيت و ارتش را از سپاه و سپاه را از ارتش جدا كنند. به قول امام كه ميفرمايد هر گويندهاي بخواهد روحانيت را تضعيف كند، نظر به روحانيون تنها نيست، آنها را تضعيف كند، دنبالش شما هستيد. بلي، مواظب باشيد كه اين شياطين درصددند كه اين نهاد اسلامي را لكهدار كنند. اين شياطين را مهلت ندهيد كه هركاري ميخواهند بكنند.»