علي نظامي ايل؛ فرزند فضل الله و صديقه ي فيضي، در سيام شهريور ماه سال 1348، در مشهد به دنيا آمد. پدرش، از طريق بنّايي نياز خانواده را برطرف ميساخت. فعال و پرجنب و جوش بود و به درس و مدرسه علاقهي بسياري داشت.
دورهي ابتدايي را در دبستان بزرگمهر با موفقيت به پايان رسانيد. پس از آن، به دليل علاقهاش به علوم ديني و مسايل مذهبي وارد مدرسهي علميه ي تدّين شد و پس از آن، جهت كسب مدارج علمي بالاتر، به مدرسهي علميه ي عليبن ابيطالب عليه السلام رفت و به تحصيل معارف اسلامي پرداخت. در كنار تحصيل، در بسيج ثبتنام كرد و بيشتر وقت خود را در آنجا سپري ميكرد. ايشان، در مسجد امام محمدتقي عليه السلام در پايگاه صدوقي فعاليت داشت و در برپايي كلاسهاي آموزش قرآن و برگزاري دعاي كميل، ندبه و توسل نقش به سزايي داشت. به ائمهي معصومين عليهم السلام علاقهي وافري داشت. در مراسم ولادت يا شهادت آن بزرگواران، مديحهسرايي و نوحه خواني ميكرد و اكثر اوقات خود را در حرم مطهر امام رضا عليه السلام سپري مينمود.
روحاني شهيد؛ علي نظاميايل، به امام خميني قدس سره علاقهي بسياري داشت و پيرو فرمان و دستورش بود. وي، از طريق نهاد مقدس بسيج، به جبهههاي حق عليه باطل اعزام گرديد و به عنوان يك طلبه به مدت 8 ماه در بسياري از عملياتها شركت كرد و از خود رشادتهايي، بر جاي گذاشت. ايشان، به مسايل ديني اهميت بسياري ميداد و نمازهاي يوميّهاش را اول وقت و به جماعت ميخواند. هيچگاه بدون وضو نميخوابيد و هميشه قرآن كريم تلاوت مينمود. وي، يك بار از ناحيهي شانه به شدت مجروح گشت و پس از انتقال به بيمارستان و بهبودي نسبي دوباره به جبهه بازگشت. بزرگترين آرزويش، شهادت و رسيدن به لقاء الله بود.
سرانجام، در سيو يكم فروردين ماه 1366، در منطقهي غرب كشور و بر اثر اصابت تركش به ناحيهي سر، به شهادت رسيد. پيكرپاك روحاني شهيد؛ علي نظاميايل، پس از تشييع، در بهشت رضا عليه السلام، به خاك سپرده شد.
صديقهي فيضي؛ مادرش، ميگويد: « بعد از شهادتش، خواب ديدم كه علي يك شلوار سبز رنگي به تن دارد و روضه ميخواند. گفتم: اين شلوار سبز چيه؟ گفت: همين شلواري را كه ميبيني از روضه خواندن به من دادهاند.»
وصیتنامه
و لو يشائ الله لا تنصر منهم و لكن ليبلو بعضكم ببعض و الذين قتلوا في سبيل الله فلن يضل اعماله يسهديهم و يصلح بالهم. اگر خدا ميخواست خود از كافران انتقام ميگرفت و- همه را بي زحمت جنگ شما- هلاك ميكرد و ليكن در اين جنگ كفر و ايمان براي امتحان خلق به يكديگر است و آنان كه در راه خدا كشته شدند خدا هرگز رنج و اعمالشان را ضايع نگرداند و آنها را البته به راه سعادت هدايت كند و امورشان را اصلاح فرمايد. اشهد ان لا اله الا الله و ان محمد رسول الله و ان علي ولي الله. با درود و سلام به پيشگاه يگانه منجي بشريت، حضرت بقيّت الله الاعظم -ارواحنا له الفدا- و با درود و سلام بر نايب بر حقش، حضرت امام روح الله الموسوي الخميني و با درود بر تمامي شهدايي كه با خون خود درخت اسلام را آبياري كردند و با سلام گرم به شما تمامي خانوادههاي شهدا و با سلام به تمامي اسرا و مجروحين و مفقودين و با سلام به پدر و مادر عزيز و مهربانم. خدايا! تو خود ميداني من فقط براي رضايت تو به اين مكان و جنگ و كارزار قدم گذاشتم، نه به خاطر اين كه انتقام خون برادرم را بگيرم و نه به خاطر اين كه از درس فرار كرده باشم يا اين كه درس مرا خسته كرده باشد. آنها ميگفتند: براي اين كه از درس خسته شده و نميخواهد درس بخواند به جبهه ميرود. واقعا در اشتباه بزرگ فرو رفته بودند. به خدا قسم من اين درس را از هر چيزي كه در دنيا است، بيشتر دوست داشتم، به خاطر اين كه سعادت دنيا و آخرت در اين كار است. اين درس درس دين و قرآن و اسلام است و راه پيامبران و امام است و حال كه ميبينيد آمده ام به اين مكان و خدا مرا خواست و دعوتم كرد و من به دعوتش لبيك گفتم و آمدم تا جايي كه مرا قبول كرد و جان ناقابلم را فداي دينش كردم. خدايا! تو را شكر ميكنم كه مرا به اين سن و سال رسانيدي و در اين زمان قرار دادي و خودت و اسلامت و امامت و حجتت و راهت را به من شناسانيدي تا بتوانم در راه تو قدم بگذارم و جان ناقابل خود را فداي اسلام و دينت كنم. پدر و مادر عزيزم! از شما متشكرم كه مرا به اين سن و سال رسانيديد و مرا با دين اسلام آشنا كرديد و بعد از اين همه رنج و زحمت كه سالها برايم كشيديد مرا با فرمايش امام كه جبهه رفتن تكليف و واجب است از زحمتهاي خود صرف نظر كرده و براي خدا مرا به اين مكان مقدس و اين دانشگاه ديني رسانديد. پدر و مادرم! اگر من هر كاري براي شما بكنم باز نميتوانم حتي يك روز يا يك شب از زحمتهاي شما را جبران نمايم. پدر و مادر! از شما عذر ميخواهم كه در اين موقعيت شما را تنها گذاشتم و به اين جا آمدن؛ چون براي خودم وظيفه دانستم كه به اين جا قدم بنهم. پدر و مادر! در شهادت من سياه پوش نباشيد و شاد باشيد. نميگويم برايم گريه نكنيد، گريه براي شهيد ثواب دارد؛ ولي بي تابي نكنيد و صبر و استقامت را پيشه گيريد و صبر از حضرت زينب -سلام الله عليها- بياموزيد. پدر و مادرم! برادرم كه رفت و من هم ان شائ الله پيش او ميروم پس خودتان را آماده كنيد كه بعد از من نوبت برادرم مهدي است و همچنين حسين را با ادب و خوب بزرگش كنيد كه بعد از برادرم مهدي نوبت به او ميرسد كه ان شائ الله حسين وار در مركب مولا و اربابش بقيه الله الاعظم -عجل الله تعالي فرجه- بايد بجنگد. مادر! خودت را آماده كن همين طور كه ابا عبدالله -عليه السلام- به خواهرش زينب -سلام الله عليها- فرمود: صبر كن؛ زيرا هنوز مصيبتها در پيش داري. مادرم! مبادا در مصيبت من بي صبري و بي تابي كني. پيامم به برادرم: برادرم مهدي! بعد از اين كه من به جايي كه بايد بروم رفتم سلاح من بر زمين ميافتد و كسي نيست كه آن را بردارد، مگر تو برادرم. از تو ميخواهم بعد از رفتن من سلاحم را برداري و راهم را ادامه دهي. راهي كه اين شهدا رفته و ميروند راه اسلام و قرآن و راه حسين -عليه السلام- است. برادرم! بعد از من نگذار راه حسين -عليه السلام- خالي بماند و منظور از برادر، نه فقط برادرم مهدي بلكه تمامي شما دوستان و كساني كه اين را ميخوانيد، برادر من هستيد و بعد از من وظيفه شما هم همين است. هر چه ما بيشتر خون بدهيم وظيفه و تكليفمان سنگين تر و بيشتر ميشود. مبادا سلاحم بر زمين بماند.! پيامي به خواهرانم: خواهران! حجابتان را حفظ كنيد؛ زيرا كه پيامبر فرمود: عفت زن حجاب است. ارزنده ترين زينت زن، حفظ حجاب است. خواهرم! ميدانم مصيبت برادر سخت است؛ ولي در اين مصيبت صبر كن كه خدا با صابران است. خواهرانم! اگر ميخواهيد ادامه دهنده راه شهدا باشيد، بايد حجاب خود را حفظ كنيد. پدرم! حتما اگر براي خودتان مقدور است، خودتان و اگر نه بدهيد برايم يك سال و نيم نماز بخوانند و يك ماه هم روزه و صد و پنجاه تومان هم صدقه و يك ديه به برادر سيد محسن سلطاني از برادران مدرسه بدهكار هستم، بدهيد. اما براي دفنم براي شما هر كجا مقدور است حتي در يك خرابه دفن كنيد و اگر هم مفقودالاثر شدم جاي برادرم دفن كنيد.