زندگینامه
شهيد «سيد حسن حسيني» در اولين روز ارديبهشت سال 1343 در روستاي «بار» از توابع نيشابور، در خانوادهاي مذهبي چشم به جهان گشود. او كه آخرين فرزند خانواده بود، در ميان خانواده و اقوام، مانند نگين انگشتري ميدرخشيد. در سن شش سالگي به مدرسه رفت و در مدت سه سال، با كمبود امكانات و وجود مشكلات، با سعي و جديت و تلاش فراوان، تا كلاس ششم ابتدايي قديم، تحصيلات خود را ادامه داد. بعد از اتمام اين دوره، سيد حسن با چشم حقيقت بين و معرفتي عميق نسبت به جهان هستي وهدف خلقت، سرنوشت و سعادت ابدي خود را برگزيد. اين دنياي فاني در نظر او همچون قفسي بود كه مرغ جانش در آن زنداني شده بود و تنها جايي كه ميتوانست اين مرغ خسته دل را آرامش بخشد، گلستان اردوگاه و خيمهگاه يوسف زهرا(سلام الله عليها) بود لذا باعنايت مولايش مهدي (سلام الله عليه)، هجرت خود را به سوي ميكدة ناب علوم آل محمد(صلي الله عليه و آله) آغاز كرد. تحصيلات حوزوي را در سن 9 سالگي، در مدرسة علمية «گلشن» نيشابور آغاز كرد و پس از 3 سال، جهت ادامه تحصيل به حوزة علمية مشهد مقدس عزيمت كرد؛ در مهرماه 1361 براي ادامه تحصيل به شهر مقدس قم رفت و با جديت و موفقيت، تحصيلات حوزوي را تا اتمام سطح(رسائل و مكاسب) به پايان رساند. در سالهاي مبارزه عليه رژيم ستم شاهي پهلوي، با سن كم، ولي مسئوليتي بزرگ، در پخش اعلاميههاي حضرت امام (رحمه الله عليه) كوشش و تلاش وصف ناپذيري داشت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي، در كنار تحصيل، در بسيج و سپاه مشغول فعاليت شد. با شروع جنگ تحميلي، با آن حال و هواي معنوي، چهرة ملكوتي و آمادگي براي حضور در محضر دوست، در صف دلير مردان اسلام قرار گرفت و بعد از يورش مردانهاي كه بر سپاه خصم برد، در شب عاشوراي حسيني، در پنجم آبان ماه سال 1361، در منطقة عملياتي «موسيان» بر اثر اصابت تركش خمپاره، سر مقدس «سيد حسن» همچون سر مقدس جدش امام حسين-عليهالسلام-، از قفا بريده شد؛ شهادت را -كه بالاترين آرزو و نيتش بود- در آغوش كشيد و ميهمان مولا و معشوق خود، حضرت اباعبدالله الحسين-عليه السلام-شد. پيكر مطهرش را به بهشت فضل شهرستان نيشابور منتقل كردند، تا در كنار ياران شهيدش، در سايه سار رحمت خاص الهي به وجه خدا نظر كند.
به نقل از خواهر شهید
از همان ابتداي ورود به حوزه علميه كتابخانهاي داشت و كتابهاي نسبتا زيادي در اين كتابخانه بود، يك روز به او گفتم: «اين همه كتاب براي چه كار ميخواهي؟! ميگفت: «ميخواهم اينها را براي آخرتم ذخيره كنم، گفتم مگر ميشود كتابها را به آخرت ببري؟ گفت: «روزي كه من در اين دنيا نباشم كساني كه از اين كتابها بهره ببرند و مطالعه كنند، براي آخرت من ذخيره ميشود».
وصیتنامه
با درود فراوان به امام امت و رزمندگان هميشه پيروز وتمام شهيدان اسلام وصيتنامة خود را شروع مي كنم. پدر و مادرم! سلام عرض ميكنم. بعد از عرض سلام، از اينكه من هميشه سعادت نداشتهام با شما باشم و حالا هم با شما نيستم و ميخواهم به جبهه بروم، مرا دعا كنيد كه شهيد شوم در اين راه اسلام. ولي پدر و مادر عزيزم و داغدارم! ميدانم كه شما نميتوانيد اين صحنه را تحمل كنيد چون يك پسرتان را در اين راه اسلام تقديم كردهايد و اين پسرتان هم ميرود ولي من هم نمي توانم زحمات شما را جبران كنم در پشت جبهه، مگر اينكه با شهادت خود بتوانم جبران كنم در آن دنيا. ولي از نظر ديگر كه نميتوانم تحمل كنم اين است كه ... برادرم سيد علي شهيد شده است، هم حجرهام احمد قاسمي شهيد شده و هم حجرهام مهدي مازني شهيد شده است و من ماندهام؛ پس بنابراين حق ميدانم كه من هم شهيد شوم. و اما شما برادرانم! اين راهي نيست كه از اين راه منحرف شويد و بايد هميشه در راه و خطّ امام و ولايت فقيه كه همان رسالت انبيا است باشيد ... به جبهه برويد و با كفّار بجنگيد و آنها را نابود كنيد و نگذاريد كه خون شهداي اسلام پايمال شود و از شهادت نترسيد كه شهادت افتخار ماست و شهدا شمع محفل تاريخ بشريتند و بشريت در پرتو نور آنها زندگي ميكنند و اما خواهرانم! شما بايد در خطّ امام باشيد و هر كس مخالف اين راه و خطّ امام بود، با او با اخلاق روبرو شويد و آنها را به آن راه و خطّ امام هدايت كنيد. .. سلام گرمم و از درون قلبم را به امام امت و به تمام رزمندگان هميشه پيروز به تمام خانوادههاي شهدا ... برسانيد و از آنها برايم طلب عفو كنيد تا من در آخرت راحت باشم ؛ چون عذاب پروردگار سخت است و اين بدن ضعيف من، بندة كوچكش، طاقت ندارد آن عذاب ها را تحمّل كند ....