روحانی شهید حجتالاسلام «میرزا محمد هلال اسماعیل زاده تسوجی» در سال 1342 هجری شمسی در شهر تسوج آذربایجانشرقی دیده به جهان گشود. وی فرزند حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ «مهدی اسماعیل زاده» تسوجی است که همزمان با تحصیل دروس کلاسیک در آموزش و پرورش مشغول فراگیری علوم اسلامی و ادبیات عرب و صرف و نحو حوزوی شد و در مدت کوتاهی مقدمات علوم را در نزد پدر و سایر اساتید فرا گرفت. وی پس از مدتی به ارومیه منتقل و در مدرسه علمیه محمدیه مشغول شد و سپس برای تکمیل سطوح، راهی شهر تبریز شده و در مدرسه صادقیه مشغول تحصیل شد و پس از مدتی برای کسب مدارج عالیه و تکمیل علوم به شهر مشهد مقدس رفته.
پس از حضور در مشهد مقدس، مدتی مدیریت مدرسه حجتیه را برعهده داشت و دروس فقه و اصول را نیز از اساتید حوزه علمیه مشهد مقدس فرا گرفت. این روحانی شهید پس از آغاز جنگ تحمیلی با حضور مستمر خود درجبهههای عملیاتی درحدود سه سال در تبلیغات اسلامی برای رزمندگان و بیان وظایف دینی و احکام شرعی شرکت کرده و به عنوان مسئول عقیدتی لشکر خراسان در اکثرعملیاتها از سال 1360 تا اسفند 1362 از آغاز تا پایان عملیاتها حضور داشت تا اینکه در عملیات خیبر در تاریخ 5 اسفندماه 1362 در محلی به نام رُطًه از روستاهای نزدیک به بصره به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
محمدهلال، بسيار متواضع و مهمان نواز بود و هر كس به خانهاش وارد ميشد؛ فقير يا ثروتمند، با كمال احترام از ميهانان خود، پذيرايي ميكرد. با شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران، به جبههها، شتافت. او، در جبهه، فعاليتهاي زيادي داشت. هميشه براي رزمندگان، در خط مقدم و پشت جبهه، سخنراني ميكرد. زماني كه در پشت جبهه بود، وسايلي از قبيل مهر، جانماز و عطر تهيه ميكرد و به جبهه ميفرستاد.
زماني كه در مشهد بود، پنجشنبهها، يك روحاني را دعوت ميكرد كه برايش روضه بخواند و خودش گريه ميكرد. وقتي علتش را از او ميپرسيدند و ميگفتند: « در اين جلسه ي روضه، چرا كسي شركت نميكند؟» ميگفت: « مگر من به خاطر كسي، جلسه تشكيل ميدهم، من ميخواهم ذكر توسل، شود و بنده گريه كنم.» محمد، اكثر شبها، در حرم امام رضا عليه السلام، شب را صبح ميكرد. در جبهه، جاذبهاش به قدري بود كه فرماندهان جنگ را به خود جذب ميكرد. ایشان درجمع نیروهای خراسان به عنوان مسئول روابط عمومي و مسئول عقيدتي سياسي تيپ مستقل 21امام رضا عليه السلام فعالیت می کرد وبه جلسات فرماندهي، نيز دعوت ميشد. فرماندهان، از نيروي فكري او، در مواقع حساس، استفاده ميكردند. روحاني شهيد؛ محمدهلال اسماعيلزاده ي تسوجي، در عمليات والفجر و خيبر، شركت كرد. در عمليات خيبر كه آخرين عملياتش بود، با اين كه فرماندهي، او را از رفتن منع ميكرد، گفت: « من در مقابل رزمندگان خجلم» و سپس عمليات را با رمز يا رسول الله، با شليك گلولهي آرپيجي، شروع كرد.
خاطره ای به نقل از همرزم شهید (حاج محسن ضیایی): او روحانی آذری زبانی بود که در دوران دفاع مقدس به گفته آقای قالیباف، نقش یک فرمانده تیپ را برای رزمندگان داشت و واقعاً هم این گونه بود. هر زمانی که در مجموعه گره ای می افتاد این شهید عزیز آن گره را باز می کرد. شهید تسوجی در روز عملیات خیبر خیلی اصرار می کرد که با رزمندگان اعزام شود اما حاج باقر قالیباف که فرمانده تیپ ۲۱ بود این اجازه را نمی داد و می گفت، باید بماند. اما من به اتفاق یکی از همرزمان خدمت حاج باقر رفتیم و گفتیم: «بگذارید ایشان برود.»شهید قراقی هم که مسئولیت عملیات تیپ ۲۱ امام رضا(ع) را به عهده داشت در حال اعزام نیروهای پیشرو بود که به حاج باقر گفت: «تسوجی را به ما بدهید».واقعا برای آقای قالیباف مقداری سخت بود که تسوجی برود اما به هر حال راضی شد تا تسوجی هم همراه نیروهای پیشرو اعزام شود. تسوجی مسئول تبلیغات تیپ ۲۱ امام رضا(ع) و مشاور فرماندهان گردان و دستیار فرماندهی هم بود و واقعا هر کاری از عهد ه اش بر می آمد انجام می داد.در سن ۲۶ سالگی حرفش به دل همه می نشست و همه او را قبول داشتند. زمانی که شهید قراقی می خواست فرمان حرکت را صادر کند، آقای نوراللهیان دقایقی را صحبت کرد و پس از آن می خواستیم ۱۰۰ نفر نیروی پیشرو را با قایق برای عملیات خیبر اعزام کنیم، در لحظه آخر، شهید تسوجی نزدیک آمد تا با من خداحافظی کند، مشاهده کردم چهره شهید تسوجی خیلی روشن و نورانی شده است. همین طوری به او گفتم: «انالله واناالیه راجعون». شهید تسوجی به من گفت: «تو برای من آیه می خوانی؟» و ادامه داد: «حضرت زینب(س) را خواب دیدم ایشان به من فرمودند شب چهارشنبه مهمان ما در کربلا هستی.» و او راه افتاد...او در همان شب چهارشنبه اولین شهید عملیات خیبر بود و بعد از شهادت او، حاج باقر پیش من آمد و گفت: محسن، تسوجی شهید شد و الان جنازه اش را می آورند. پیکر شهید تسوجی را که آوردند گویی بیدار بود چون چشمانش کاملا باز بود با خود فکر کردم شاید زنده است و حاج آقا اکبرزاده شاعر و مداح اهل بیت(ع) و حاج آقا ماهرخسار مداح پیشکسوت و تعدادی دیگر از دوستان به قرارگاه تاکتیکی آمدند و چون شهید تسوجی به حضرت زهرا(س) ارادت فراوانی داشت با ذکر مصائب ایشان، مجلس باشکوهی برای این شهید برپا شد و خاطرم هست آن شب حاج آقا ماهرخسار روضه عجیبی برای حضرت زهرا(س) خواند. شهید تسوجی در روز عملیات خیبر خیلی اصرار می کرد که با رزمندگان اعزام شود اما حاج باقر قالیباف که فرمانده تیپ ۲۱ بود این اجازه را نمی داد و می گفت، باید بماند. اما من به اتفاق یکی از همرزمان خدمت حاج باقر رفتیم و گفتیم: «بگذارید ایشان برود.»شهید قراقی هم که مسئولیت عملیات تیپ ۲۱ امام رضا(ع) را به عهده داشت در حال اعزام نیروهای پیشرو بود که به حاج باقر گفت: «تسوجی را به ما بدهید».واقعا برای آقای قالیباف مقداری سخت بود که تسوجی برود اما به هر حال راضی شد تا تسوجی هم همراه نیروهای پیشرو اعزام شود. تسوجی مسئول تبلیغات تیپ ۲۱ امام رضا(ع) و مشاور فرماندهان گردان و دستیار فرماندهی هم بود و واقعا هر کاری از عهد ه اش بر می آمد انجام می داد.در سن ۲۶ سالگی حرفش به دل همه می نشست و همه او را قبول داشتند. زمانی که شهید قراقی می خواست فرمان حرکت را صادر کند، آقای نوراللهیان دقایقی را صحبت کرد و پس از آن می خواستیم ۱۰۰ نفر نیروی پیشرو را با قایق برای عملیات خیبر اعزام کنیم، در لحظه آخر، شهید تسوجی نزدیک آمد تا با من خداحافظی کند، مشاهده کردم چهره شهید تسوجی خیلی روشن و نورانی شده است. همین طوری به او گفتم: «انالله واناالیه راجعون». شهید تسوجی به من گفت: «تو برای من آیه می خوانی؟» و ادامه داد: «حضرت زینب(س) را خواب دیدم ایشان به من فرمودند شب چهارشنبه مهمان ما در کربلا هستی.» و او راه افتاد...او در همان شب چهارشنبه اولین شهید عملیات خیبر بود و بعد از شهادت او، حاج باقر پیش من آمد و گفت: محسن، تسوجی شهید شد و الان جنازه اش را می آورند. پیکر شهید تسوجی را که آوردند گویی بیدار بود چون چشمانش کاملا باز بود با خود فکر کردم شاید زنده است و حاج آقا اکبرزاده شاعر و مداح اهل بیت(ع) و حاج آقا ماهرخسار مداح پیشکسوت و تعدادی دیگر از دوستان به قرارگاه تاکتیکی آمدند و چون شهید تسوجی به حضرت زهرا(س) ارادت فراوانی داشت با ذکر مصائب ایشان، مجلس باشکوهی برای این شهید برپا شد و خاطرم هست آن شب حاج آقا ماهرخسار روضه عجیبی برای حضرت زهرا(س) خواند.