مرتضي چوبداري؛ فرزند شاه مدد و فاطمه ي رمضانپور، در دوم فروردين ماه سال 1348، در روستاي گيسور، از توابع گناباد، متولد شد. فاطمـه ي رمضانپور؛ مـادرش، در مـورد كـودكي وي چنين ميگويـد: « مرتضي از همان كودكي با ديگر فرزندانم فرق داشت. خوشرفتار و مهربانتر بود. احترام زيادي به من و پدرش ميگذاشت. وي، در كودكي، يك شال بر سر ميگذاشت و ميگفت: من ميخواهم شيخ شوم. وقتي اين عمل او را ميديدم، به او ميگفتم: شيخ بهلول! او علاقهي زيادي به روحانيت داشت.» خانوادهي وي، خانوادهاي مذهبي و پرجمعيت بودند. وضعيت اقتصادي مطلوبي نداشتند. مرتضي، دوران ابتدايي را در روستاي محل سكونتش؛ مدرسه ي نورياني (فعلي) به پايان برد و سپس سال اول راهنمايي را در مدرسهي ابنسيناي گناباد، سپري كرد، و بعد وارد حوزهي علميه ي گناباد شد. درايت و درك عالي او باعث شد كه مورد علاقهي استادان حوزه قرار گيرد. در انجام فرايض ديني، بسيار مقيد بود. با اين كه هنوز مكلف نشده بود نمازهايش را اول وقت به جا ميآورد. در محرّم و ايام سوگواري سرور و سالار شهيدان؛ امام حسين عليه السلام و خاندان پاكش، نوحه سرايي و مداحي ميكرد. وي، در مراسم دعاي كميل، ندبه و توسل شركت ميكرد، و نسبت به اهل بيت عليهم السلام علاقه و احترام خاصي قايل بود. روحاني شهيد؛ مرتضي چوبداري، علاوه بر اين كه در حوزه درس ميخواند، در پايگاه بسيج هم فعاليت چشمگيري داشت. با نظم و ترتيب خاصي به امورات پايگاه رسيدگي ميكرد. در دوران انقلاب، با سن كمي كه داشت، اعلاميههاي آيةالله خميني قدس سره را به منزل ميبرد و در فرصت مناسب آنها را پخش ميكرد. پس از پيروزي انقلاب و سرنگوني حكومت پهلوي، فعاليت خود را در جهاد و پايگاه والفجر گيسور ادامه داد كه فعاليتهاي فرهنگي و كمك به امر تبليغات نيز از آن جمله بود. با آغاز جنگ تحميلي، براي اولين بار، در 15 سالگي، به جبهههاي نور عليه ظلمت شتافت. وي، به عضويت سپاه درآمد، و به عنوان پاسدار افتخاري خدمت ميكرد. مرتضي، در جبهه، تخريبچي و فرمانده ي دسته بود. ايشان، علاوه بر كار تبليغات، رانندگي با ماشينهاي سنگين را برعهده داشت.
فاطمه ي رمضانپور؛ مادر شهيد، در مورد خواب قبل از شهادت فرزندش، چنين ميگويد: « در خواب ديدم كه مرتضي كنار دريا نشسته و دريا پر از ماهي است. مردم، از آب دريا برميداشتند و ميگفتند: آب دريا تبرك است. غروب بود، ناگهان ديدم كه ماه از وسط آسمان به دريا افتاد. من دستهايم را در آب دريا فرو بردم و يك ماهي گرفتم. ماهي در دستانم آن قدر تكان خورد تا جان سپرد. وقتي از خواب بيدار شدم، پنداشتم كه اتفاق بدي خواهد افتاد و درست بعد از چند روز، خبر شهادت مرتضي را به ما دادند.»
روحاني شهيد؛ مرتضي چوبداري، در عمليات كربلاي5، در شلمچه حضوري موثر داشت. در همين عمليات، بر اثر اصابت تركش خمپاره، مجروح و پس از انتقال به بيمارستان تهران، در بيست و دوم دي ماه سال 1365، به شهادت رسيد.
شهيد؛ مرتضي چوبداري، در قسمتي از وصيتنامهاش چنين مينويسد: « هدف و انگيزه ي من از رفتن به جبهه، حفاظت از ناموس و مملكت اسلامي و پيروي از فرمان رهبر است. از مادر عزيز و دلسوزم تقاضا دارم كه در مرگ من ناله و شيون نكند، و همچون زينب سلام الله عليها در مقابل سختيها صبر داشته باشد، و براي تعجيل[در فرج] امام زمان [عجل الله فرجه] دعا كند. اگر شهيد شدم، برايم شعار دهيد: مرتضي! مرتضي! شهادتت مبارك.»
پيكر پاك و مطهرش را در زادگاهش؛ روستاي گيسور گناباد، به خاك سپردند.